خوب مامانی دیر اومدم ببخشید قرار بود سر فرصت بیام و آپ کنم . از تعطیلات شروع میکنم که قرار بود بریم شمال. صبح پنج شنبه حرکت کردیم . دائی حجت اینا هم حرکت کردند اومدند خونه ما و مادرجون رو باخودشون بردند و یکساعت بعد از اونا ماهم حرکت کردیم ساعت نزدیک 10 صبح بود جاده کمی خلوت بود و این برای ما عجیب بود به بابائی گفتم مطمئنی تعطیله نکنه ما اشتباه کردیم . تا اینکه رسیدیم نزدیک آبعلی و اووووووه چه ترافیکی .
ماشینا قفل کرده بودند . دقیقا یکساعت و نیم ماشینا خاموش کردند و وایستادند . زنگ زدیم دائی تا اوضاع رو بپرسیم دیدیم اونا هم که یکساعت زودتر راه افتادند تو ترافیک آبعلی بودند .
برف هم گرفته بود و هر لحظه شدید تر میشد . گل پسری که تا حالا خواب بود بیدار شد گفتم دوست داری بریم تو برفا . با بی میلی پذیرفت و بابائی سرمائی تو ماشین موند. کمی قدم زد یم و پسری با اینکه عاشق آبعلی و پیست بود خیلی بی حال یه نگاهی انداخت و گفت مامانی بریم تو ماشین . باقالی گرفتیم و رفتیم تو ماشین . البته گل پسری نخورد انگار هنوز خوابش میومد . بالاخره طلسم ترافیک شکست و راه افتادیم تا رسیدیم امامزاده هاشم . پیاده شدیم و آقا پسر رو بردم wc و بعد مثل همیشه یه سرکی به اطراف زد و کلوچه و سک سک و آش داغ ( این یکی به سلیقه بنده که هیچوقت ازش نمیگذرم ) گرفتیم و رفتیم تو ماشین و الحق که این آش حسابی چسبید .
سرتو درد نیارم 5 رسیدیم شمال. یه روز تعطیلی پرید همش توراه و ترافیک . هوای شمال هم که نگو سرد و بارونی . شما هم گرم بازی با علی و محمد حسین . و حسابی خوش میگذروندی . همش میپرسیدی مامان تا کی میمونیم چند روز مونده برگردیم . همون شب اول با علی اینا رفتی که شب خونشون بخوابی . البته من که میدونستم مردش نیستی ولی خوب به اصرار و التماس شما و علی گذاشتم بری و خودم گرفتم خوابیدم . البته گوشیم رو گذاشتم کنارم تا.... . بعله تازه چشمام گرم شده بود که دیریریریری موبایل زنگیدو خاله پشت خط که بابا بیا بچه ات رو ببر .
کلی باهاش بازی کردیم
حالا که میگم بخوابیم میگه نه من میرم پیش مامانم بخوابم .
محمدآقا میگه پس چرا گفتی من با علی میخوابم ؟. امیررضا هم برگشته میگه دیوونه

بعد با عمو محمد برگشتی پیش مامانی . مال بد بیخ ریش صاحبش
وقتی هم اومدی یواشکی کنار بابائی دراز کشیدی
و روت نمیشد بیای پیشم وقتی صدات کردم بدو اومدی بوست کردم و بغلم خوابیدی و خوشحال از اینکه سین جینت نکردم لالاکردی.البته این نهضت شما و علی و باهم بودن همچنان ادامه داشت . شنبه هم از صبح خونه خاله بودیم و شام قرار شد براشون پیتزا بزاریم آخه نه اینکه پیتزاهام عالی میشه شمال هم درخواستی زیاد دارم از اون لحاظ
تازه شامم رو تموم کردم که خاله مهتاب ( همکارم ) زنگ زد و گفت بابائیش فوت کرد حالا اون گریه و من گریه
رفتم یه گوشه که کسی منو نبینه که نمیدونم کی گفت که همه فهمیدند و یواشکی سرک می کشیدند و میرفتند . مادرجون یه نگاهی کرد و بعد فهمیدم اونم رفته آشپزخونه و یواشکی به گریه من گریه میکنه . خاله هم برای اینکه بغضش نترکه رفت تو جمع نشست تا .... بهرحال عزیزم اینم از قصه خاله مهتاب که عروسیش شد عزا. روز یکشنبه هم بعد از ناهار راه افتادیم تا دیگه برگشتمون رو هم به ترافیک نخوریم و از طرفی دوشنبه کمی به خونه برسم و به خاله مهتاب هم سری بزنم حاج آقا و حاج خانم هم باهامون اومدند تا حاج آقا چشماش رو عمل کنه . بازم جاده کمی شلوغ بود و یه ۵ ساعتی طول کشید تا برسیم تهران .وقتی رسیدیم کادوی ولنتاین شما و بابائی رو که عطر بود بهتون دادم که شما هردوشونو برای خودت برداشتی و گفتی شماها که عطر زیاد دارین من فقط یکی دارم
اینم مال من بشه . البته مامی کادو نگرفت
چون بابائی یادش نبود و درگیر کارهای باباش و .. بود و بقول خودش روز و ماه و سال و زمان از دستش خارج شده بود
.
البته بعدش روز چهار شنبه که سالروز عقد مون بود جبران کرد.
دوشنبه هم به (خاله زهره ) همکارم زنگ زدم و باهم رفتیم خونه مهتاب جون . الهی بمیرم خیلی خسته و داغون بود هم خودش و هم مامانش . ایشالله خدا بهشون صبر بده .

چهارشنبه ( سالگرد عقدمون )هم حاج آقا چشم راستش رو عمل کرد و سه چهار ساعتی تو بیمارستان بود و مرخص شدند و اومدند خونه و چون خواب بود ما هم بی سر و صدا کادو رد و بدل کردیم و وقتی بیدار شد کیک رو آوردیم . من و گل پسری برای بابائی شلوار کتان خریدیم با یه تراول بهش کادو دادیم . (چون وقت نداشتم چیزی بخرم )بابائی هم چای ساز کن وود برای مامی خرید و کادو ی پسر گلم یه عروسک ببری و یک اسپایدر رقصان که در مجاورت نورسرشو تکون میده و یک ماشین که مداد تراش هستش.:پای گل پسری رو میبینید. عکسها بد شده ببخشید


راجع به زبان هم بگم که کارنامه بهمن ماه که ترم یک بود رو دادند که همه رو عالی شده بودی .حروف
s-t-a-i-p-n و کلماتزیادی که از این حروف تشکیل شده به همراه نوشتن و تلفظش رو یاد گرفتی . شمردن اعداد ۱ تا ۲۰رو یاد دادند که البته شما بیشترش رو هم قبلا بلد بودی .رنگها و ... رو هم بلدی :

حروفی که روی کتاب نوشته شده رو در هر ترم یاد میدن.
کارنامه گل پسری
نقاشیت هم پیشرفت داشته . علاقه ات هم به نقاشی زیاد شده هرروز که از مهد میومدی شروع میکردی به نقاشی و رنگ آمیزی و من که میومدم بهم کادوش میدادی.


این نقاشی رو تو کامپیوترم کشیدی و ازش پرینت گرفتی و خودت هم تاریخ زدی
بابائی هم که طفلک هفته پرکاری داشت هرروز باید حاج آقا و حاج خانم رو می برد دکتر چشم یا دکتر قلب . دو سه روز بعد عمل باید هر دوساعت تو چشمش قطره می ریختیم که شب اول برای بابائی موبایلش رو تنظیم میکرد و هر دوساعت زنگ می زدو بابائی بیدار می شد . ولی بعد دکترش گفت توبیداری قطره بریزیم و موقع خواب نیاز نیست و ما معاف شدیم
پنج شنبه هم رفتیم اندیشه خونه عمو جواد برای ستایش هم یه عروسک ببری عین مال خودت خریدم و بهش دادی .:

شب هم خاله و پسر دائی مهدی بابائی هم اومدندخونشون که دوتا پسر داره امیر علی و امیر محمد که هر دو ازت کوچیکترن . امیرمحمد که هنوز دوسالش هم نشده بود همش دنبالت میومد و یه جورائی شماهم بدت نمیومد باهاش بازی کنی و حسابی خوش گذروندید و البته خونه رو روی سرتون گذاشتید . بعدش رفتیم بیرون و شما برای خودت استیکر ژله ای خریدید خدا کنه دیگه نیاری به در و دیوار بچسبونی که لکش با هیچی پاک نمیشه .
:

جمعه هم که دیگه سروصداتون قابل تحمل نبود بابائی سرتونو به گل یا پوچ گرم کرد و حسابی استقبال کردید مخصوصا امیر محمد فینگیلی که اصلا نمیدونست چی به چیه ولی با خنده شما میخندید و تو بازیتون شرکت می کرد و الحق که همیشه درست میگفت.بعد از ظهر هم برگشتیم خونه و حاج آقا و حاج خانم اونجا موندند.
امروز هم که دارم ویرایش میکنم شما اومدی اداره و برام نقاشی میکشی و میگی مامان تفاوتها رو بگو . منو میگی کلی ذوقیدم و بسی کیفور شدم از این بازی :(ببینم خوانندگان عزیز مثل خودم زرنگند و میتونند تفاوت دوتا خونه و آدمکها رو بگن یانه ؟)


ضمنا یه خواهر کوچولو هم برات خریدم که تا کلاشو درآوردی گفتی مامان این کچله و زود کلاهشو گذاشتی که آبروش نره اینم عکسش:(دومی از راست که صورتی پوشیده، اسمش هم شد لیلا)
:
داداشای دیگه اشکان ، سینا و پویا هستند

ضمنا سلدا جون ( تو پیوندها آدرسش هست .وبلاگhttp://seldaphoto.persianblog.ir) زحمت کشیدن و برات چند تا عکس برای کارت نوروز درست کردند که همینجا ازش تشکر میکنیم . سلدا جونم دستت درد نکنه عزیزم . امیدوارم شما هم سال خوبی سرشار از موفقیت داشته باشی. اینم عکسهات:







پی نوشت :برای نوروز تو مهد کودک یه شعر بهتون دادند که باید بخونید:
شعر تک خونی هفت سین :
امیررضا:(سنجد): از تو ظرف بلوری سنجد دونه دونه
تبریک سال نوروز واسه شما میخونه
عید شما مبارک عید شما مبارک
گل پسری هم با کلی ادا و ناز و حرکات سر و دست واسه مامی میخونه .امیدوارم تو جشن مهد هم به همین قشنگی بخونی.
شعر گروهی بعد از تک خونی ها:
شکوفه ها میخونن نوروز چقدر قشنگه با اینهمه بنفشه عید ما رنگارنگه
ما بچه های ایران هم بزرگ و هم کوچیک با همدیگه میخونیم عید شما مبارک
اینم یه شعر گروهی دیگه:
گل در اومد بله.... بهار اومد بله .... پروانه ها میپرن دنبال هم می زارن به به به (۲)
باز دوباره از راه اومد بهار زیبا این حاجی فیروز می خونه ُ نغمه دلها
با خودش آورده صفا برای ما شادی آورده برای شماها
و یه شعر دیگه که بعدا مینویسم