اندر احوالات تعطیلات
سلام سلام ما اومدیم با کلی تاخیر . این مدت هم سرم شلوغ بود هم سرم درد می کرد هم... بگذریم .
ما هم مثل خیلیهای دیگه تعطیلات زدیم به جاده و رفتیم شمال. چهارشنبه عصر که می رفتیم خونه ،گل پسری گفت مامانی فردا روز مادره چی دوست داری برات بخرم . گفتم هیچی مامانی تو خودت برام بهترین هدیه ای یه بوسه برام کافیه . . بعدش گفت وقتی بابائی اومد یه لحظه خونه میمونی من و بابائی بریم بیرون برات کادو بخریم . میخوام برات کیف و مانتو و بلوز و ش. و . ر. ت بخرم . . ( حالا چرا باید خونه بمونم وقتی آمار همه چی رو دادی ؟بماند)
بابائی با یه دسته گل و کیک اومد . بهش میگی بابائی کادو چی خریدی ؟ دسته گل رو گرفتی دادی بهم و گفتی مامان روزت مبارک و دوتا ماچ آبدار نثارم کردی ( الهی مامی فدات شه )
ادارمون یه سکه بهمون کادو دادند . تو مراسم جشن بودیم که رئیس قسمت زنگ زد و گفت بیاین قسمت کارتون دارم . ما که شصتمون خبردار شده بود رفتیم اونم یه مبلغی تو پاکت گذاشت و بهمون داد ( طفلک از جیب خودش داده بود خانمهای قسمت هم که ماشالله .یه بیست نفری میشدند. ) صبح فرداش رفتیم شمال و هوای شمال هم که بسیار بسیار گرم بود جمعه هم بردیمشون دریا و زدند به آب و کلی بازی کردند .
چون خیلی با عجله نوشتم شکلک مکلک و آداب نگارشی نداره . عکسها هم باشه بعد
پسر گل مامان در روز 24 مهرماه 1383 ( 29 شعبان ) ساعت 5:45 صبح قشنگ جمعه در بیمارستان مصطفی خمینی به دنیا اومد و جمع کوچیک ما رو تکمیل کرد و شور و شعف مضاعفی رو برامون به ارمغان آورد . بارالها هزاران بار شکرت میکنیم و سپاسگزاریم بابت این نعمت زیبا و دوست داشتنی .