نوروز مبارک
نوروز مبارک .
به امید سالی پر از شادی و برکت و سلامتی و آرامش برای همه

آممممممممممممین
نوروز مبارک .
به امید سالی پر از شادی و برکت و سلامتی و آرامش برای همه

آممممممممممممین
باور نمی کردم که روزی سایه ات را برداری از روی سرم ، تنها بمانم
عزم سفر کردی ، نگفتی با خود اما آخر چرا باید من اینجا ، جا بمانم
دست تو مادر بر سر من بود عمری حالا چگونه بی تو در دنیا بمانم
ای چشمه سار مهربانی صبح امید گیرم که هم امروز و هم فردا بمانم
بی تابش پر مهر خورشید نگاهت باید که در غمباری از شبها بمانم
من ماهی دریای الطاف تو بودم حالا چگونه دور از آن دریا بمانم
سللللللام و صد سلام من اومدم . زنده ام ناناهت نباشید . 
از حال میگم تا به آنچه گذشت ها :
هفته پیش گلپسر ما مسابقه والیبال داشت و این اولین تجربه مسابقه گروهی و تیمیش بود در قالب ورزش .در مرحله نیمه حذفی باخیدند . 
5 شنبه مسابقه یوسی دارند . جمعه هم جشن پایان ترم اولشون تو مدرسه است .
بنده درگیر امتحاناتم هستم و خررررررااااااب . با اینکه قرار بود بچه خوبی باشم و درسامو سر وقت بخونم نمیدونم چی شد یهو آخر ترم شد . کسی میدونه چرا ؟ 
ضمنا این ترم پاک پاکم و تقلب نکردم . نمیدونم چرا حوصله ندارم با خودم تقلب بنویسم ببرم ؟
یه نمرمون اعلام شده شدم 14.6 . رفتم پیش استاد دهواش کردم که یعنی چی زشته بابا نمرمو رد کن بیاد .( شما فک کنین دعواش کردم ) 
دیگه دیگه اینکه گلپسر این ترم فوتسال و والیبال نوشته . زبان و سنتوررو کنار گذاشته . همش پای تی وی ولوه. بعد ییهو نیدونم چرا ماه وا رمون خراب شد و دیگه درست نمیشه. ( مدیونید فک کنید من دست داشتم ) 
مدرسشون کمبریج ثبت نامش کردند و همون سطحی که قبلا خودمون برده بودیمش رو امتحان داد که خوب مسلمه نمره اولو گرفت . یوسی ترم elementary b تموم شد برای inter a ثبت نام کرده شنبه ها .دنبال یه مربی زبان خوب و مطمئنم که مکالمه باهاش کار کنه . سراغ داشتید بفرمائید.
یکی دوبار تو راه شمال برف بازی نمودندی .
بهش قول داده بودم جمعه ببرمش توچال که خوب حوصله نداشتم و نبردمش . تا گفتم امروز حسش نیست کمرم قفلید ( باباش میگه آه امیررضاست ) 
شب سال نو میلادی رفتیم خیابون ارامنه و بابابانوئل عکس انداخت و کللللی شکلات خرید و کیسمونو خالی کرد . از اونجا بود که عااااشق هات چاکلت شد ( به حق چیزای ندیدی و نشنویده )
یه باررفته بودیم شمال . رفتیم تالاب قوهارو دیدیم .
28/6 عروسی مهسا بود بسی خوش گذشت . مرداد و شهریور خاله اینا میومدن تهران و درگیر خرید جهاز بودیم . شوش و امین حضور و باغ و شانزلیزه و فردوسی وتیرازه ووووووووو
15/6 امتحان یوسی داشتی و چون باهات کار نمیکردم و تقریبا مستقل بودی و صد البته نمیدیدم تمرین زیادی انجام بدی . رفتیم مرکز دیدم واویلا همه مامانا تسبیح دستشونه و استرس و ....
گفتم حتما ردی . بعد امتحان نشستم مامانا برن نتیجه هارو بگیرن بعدش من برم که کمتر خجالت بکشم
. یکی خوشحال یکی ناراحت . یکی گریه یکی عصبی . رفتم یواش گفتم خانمی امیررضا ت چند شد گفت 40/40 گفتم ها
. ببخشید امیررضا رو میگم ببینید لطفا ؟؟؟گفت خانم مگر امیررضا ت... را نمیگی
میگم 40 شد دیگه نمره اولو گرفته بیا اینم اسمش
. گفتم ها راست میگی .( بابا بچه میگه بلدم بلده خوب چرا گیر میدی الکی خوب
) قرار بود جایزه توپ بگیره که نظرش برگشت و برج میلا د شد یکشنبه اش رفتیم برج بلیط گیرمون نیومد دیر وقت بود رفتیم رستوران سنتیش و گلپسر ماعادت کرده اول نون و ماست میخوره بعد غذا . براهمین همش میگه آآآآآی ترکیدم .
دیگه دیگه تولدشو تو خونه گرفتم فقط 5 نفررو دعوت کرد که دوتاشون اومدن ( خداروشکرنیومدن .دوتا قد دویست نفر آتیش سوزوندن ) زنگ زدیم دائی اینا هم اومدن با امیر حسین کوچولو . یه تولد هم شمال با علی گرفتی .
یه بار هم رفتیم قم .
دیگه چیزی یادم نیس . فعلا همینارو داشته باشید که مطمئن شید زنده ام . فرداهم امتحان دارم . پررو هم خودتونید . 
تولد گلپسر مامان مبارک شد
شرح ماوقع باشه بعد ........

تولدش رو با علی باهم گرفتیم شمال
قم - حرم









اداره مامی خوابش برده













فعلا این بیات شده هارو داشته باشید تا بعد
4 شنبه 31 اردیبهشت تعطیل شدند .
ظهرش هم رفتم عكس آتليه رو بعد از سه ماه گرفتم خوب بود بد نشده بود
5 شنبه اول خرداد از طرف اداره رفتیم گلاب گیری کا شان – من و گلپسری و بابائی ، خاله فرشته و امیر ، و آقای خ به اتفاق همکارای قسمتهای دیگه . اول رفتیم باغ فین – بعد مشهد اردهال – و بعد نیاسر و آبشار و گلاب خریدن و بعد پیش به سوی خونه – خسته و کوفته غشیدیم و صبح پسری کلاس داشت و تااااازه فهمیدیم هیچی تمرین حل نکرده و بخاطر دروغی که بهم گفت جنگ جهانی شد و گریه و ... تا خود کلاس هم اشک تو چشماش بود ( بخاطر دروغش کل برگه هاشو پاره کردم اونم گریه که من چجوری برم کلاس ؟ خوبه منم برگه هاتو پاره کنم برای چی پارشون کردی ؟ بنده هم که آمپر چسبونده بودم کللللی داد و بیداد و برای یک هفته هم محروم از همه چی . ( ارواح عمه ام ) بردمش کلاس و به معلمش گفتم که چه جنگی شد و قرار شد برای تمرینای حل نشده اش جریمه شه . اومدم خونه و چنان قلب دردی گرفتم که گفتم حتما سکته زدم . دراز کشیدم تا عصر و وقتی بیدار شدم دیدم پدر و پسر هردو غشیدن . رفتم حیاط یک کم نشستم و غرررروب که شد جفتشونو بیدار کردم و نشست به حل تمریناش .
شنبه 3 خرداد جشن پایان سالشون بود که عصر از اداره بدوبدو اومدیم و رفتیم تالار و بسی خسته شدیم . کارناتونو دادند و ممتاز گردیدی و جایزه بگرفتی و اومدیم خونه .
امروز هم باهام اومدی اداره .
عکسها باشه بعد
سلام میدونم خیلی خیلی غیبتم طولانی شده . سردرد هام اجازه نمیده خیلی پای سیستم بشینم همون مدت زمان اداره رو هم زورکی تحمل میکنم . تا اونجا که تونستم به دوستان سر زدم و ایشالله کم کم حضورم پررنگ تر میشه .این پست رو هم یه دوهفته ای طول کشید بزارم . ویرایش هم نکردم برای همین فکر کنم خیلی خیلی پراکنده و ناقص باشه . خواهشا فحش ندین باشه خیلی طولانیه . شکلک هم نداره ایشالله بعدا .
تصادف:
22 اسفند 92 سالگرد مامان بود به بچه ها گفتم خرماشو خودم میخوام تزئین و ... کنم و برای مراسم میارم . روزهای خوبی نبود برام .هرشب خواب و کابوس بود که میدیدم . عین روز برام روشن بود که قراره اتفاقی بیفته ولی برای کی نمیدونم . همش میگفتم خدایا برای عزیزانم نباشه . بیشتر شکم به خودم میرفت یه جورائی به همسری وصیت هم کردم و قرار شد وصیت هامونو کتبی بنویسیم .
روز 20 اسفند سه شنبه بود دوروز مونده به سالگرد مامان که دلم از زمین و زمان گرفته بود بارون می بارید گفتم به قصد خرید برم بیرون . همکارم گفت بزار منم میام . میگفت ماشین بیارم گفتم نه بابا تنبل هوا به این خوبی بیا پیاده بریم باد بخوره به کلمون . قدم زنان رفتیم از چهارراه گذشتیم و رسیدیم یه گلفروشی از کنارش رد شدیم و کیفور از گلهاش . فقط همین . از اون به بعد رو یادم نیست تا وقتی که یادمه روی برانکارد بودم یه سقف دیدم پر از چراغ روشن و همکارام آقای خ و م (رئیسمون که عوض شد )انگار هیچ حسی نداشتم نه حس تکلم نه حتی حس تجزیه تحلیل اوضاع . من کیم کجام چی کجا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟((بعدها فرشته تعریف میکرد که از چهارراه (30 متر جلوتر از اون گلفروشی ) رد میشدیم از لاین رفت و لاین بی آر تی و اون یکی هم رد شدیم بیست سانت مونده به پیاده رو یه موتوری که با سرعت میومد تو بارون نتونست کنترل کنه و زد بهم و سر خورد منم که پرت شده بودم از پشت با کله فرود اومدم و پس سرم شکست و خون و ... و چون بیهوش شدم همکارم فکر کردد من تموم کردم طفلی چی کشید . تا اینکه تو جمعیت یک خانم دکتری هم بود و نبض و .. و گفت روشو بپوشونین و به سرش دست نزنید تا آمبولانس بیاد یه بنده خدائی هم که پرده دستش بود انداخت روم . بعد فرشته زنگ زد به آقای خا دم و ..(.بعدها که بابا دنبال صاحب پرده گشت و از مغازه دارها ی اطراف . صاحب مغازه میگفت مال یکی از مشتریهام بود و میگفت تصادف بدی بود که به خیر گذشت . بههههله این چنین شد که ما اجل را پیچاندیم ) بردنم اورژانس یکی اومد یه چیزایی پرسید خاله فرشته ( همکارم ) اومد بهش میگم امروز چند شنبه است امروز چندمه ؟ و ( میگفت مدام ازم میپرسیدی و من جواب میدادم بازهم می پرسیدی ؟ امروز چند شنبه است ؟ چندمه ؟ مامانم میدونه ؟ بهش گفتین ؟ من باید شمال میرفتم ؟ وووووو) بهد زنگ زدند بابائی اومد و تمام مدت سعی داشتند من نفهمم کدوم بیمارستانم ( همونی که قرار بود فرداشبش مامان اونجا ...... ) بابائی تلاش کرد بیمارستانو عوض کنه با خیلیها تماس گرفت ولی نتونست. سرمو بخیه زدند عکس و سی تی و ... و بستری . خاله مهتاب میخواست بمونه ولی نزاشتیم . خاله فرشته امیررضا رو برد خونش . ( یه مدت بود امیررضا با سرویس میومد اداره چون همسایه بالایی رفته بود مکه . اون روز همکارا تحویل گرفتنش از دم در و بهش گفتند مامانت رفته استخر. وقتی اومد بالا یکی دیگه بهش گفت مامان جلسه داره . و وقتی بین خودشون صحبت میکردند ظاهرا فهمیده بود و به روی خودش نیاورد . بعد گفتند مامان تو استخر لیز خورد و سرش شکست . خاله فرشته اونو برد خونشون ) شب بابائی میخواست بمونه که نزاشتم و رفت امیررضا رو تحویل گرفت و رفتند خونه . گلپسر که شامه اش تیز شده بود بیقراری میکرد که من نمیرم مدرسه بهم زنگیدند و گفتم عیبی نداره دوباره با خاله فرشته رفت ادارمون و با همکارا کلی آتیش سوزوند و عصر باهاشون اومد بیمارستان پیشم . از اونور شمال همینجور زنگ پشت زنگ که پس کی میاین . گفتم بابائی رفته ماموریت و گلپسری حالش خوب نیست نمیشه بیایم . گفتند خوب فردا دائی حجت میاد باهاش بیاین گفتم نمیشه . به دائی سعید .فهموندیم که اونم چهارشنبه اومد و شک بقیه بیشتر شد که نکنه اتفاقی افتاده . بعد که دیدم خیلی کنجکاو شدند گفتم تو استخر لیز خوردم سرم شکسته نمیام مراسم . 5 شنبه که مراسم تموم شد خاله ها به همراه دائی اومدند تهران و ...من.چهارشنبه غروب مرخص شدم و اومدم خونه . و نتونستم برم پیش مامانی . شاید قرار بود منو ببری پیش خودت و پایانی بر همه دلتنگیهام بدی ولی انگار نشد اینبارم . خاله ها که رفتند علی هم موند خونمون و دو شنبه آخر سال به اتفاق دائی سعید و دائی حجت رفتند شمال .روز قبلش رفتیم دکتر بخیه ها رو دید و گفت 4 روز دیگه بیا بکش. سهشنبه هم بالائی ها از مکه اومدند .
چهارشنبه 28 اسفند رفتیم شمال و تمام تعطیلات به استراحت گذشت . 5 شنبه موقع سال تحویل رفتیم سرخاک که یک خرده حالم بد شده بود . باید استراحت مطلق بودم که رعایت نکردم . دوشنبه 4 فروردین اومدیم تهران ولی گلپسر نیومد و شبها پیش دائی سعید می خوابید . چند تا دکتر گوارش و مغز و اعصاب و ... ویزیت شدم و چهارشنبه برگشتیم شمال . 5 شنبه یک کم زیاده روی کردم و غروب سرخاک و بعد خونه حاج آقا که خبر آوردند دختر خاله بابائی فوت کرد فردا صبحش دیدم تعادل ندارم و نمیتونم از جام تکون بخورم دوباره مثل روز تصادفم شدم و سرگیجه و درد وحشتناک . اورژانس و آمبولانس و بیمارستان و سی تی و ... میگفتند سه روز بستری که زیر بار نرفتم و گفتم حتی یه ثانیه هم نمیمونم . گفتند استراحت مطلق با دارو . گفتم اوکی .و بقیه عید به استراحت گذشت.( ظاهرا گوش میانی بر اثر ضربه مشکل پیدا کرده بود و حلزون گوش صدمه دیده بود که باعث سر گیجه های وحشتناک میشد )
سیزده بدر دلمون به حال بچه ها سوخت و گفتیم ببریمشون دریا . بماند که اصلا خوش نگذشت و کلی غرغر کردند و گلپسری میگفت بدترین سیزده بدر عمرم بود .5 شنبه 14 فروردین هم سفره نذری فاطمیه و شنبه صبح 16 فروردین به اتفاق خاله اومدیم تهران . تو مرخصی بودم و اداره رو بی خیال شدم . تو این مدت هم دکترویزیت گوش و شنوائی سنجی و ... .. آخر هفته هم خاله رفت و با دائی مسعود و زندائی و ماهان اومدیم و ماهان شبها بد میخوابید و روزها شیطنت تا جائیکه امیررضا به اکثر در کمدهاش چسب زده بود از دست این فضول خان.
27 فروردین دائی حجت اینها اومدند خونمون فرداش ما رفتیم خونشون ( خاله بازیه دیگه )
سرزمین عجائب :28 فروردین بچه ها رو بردیم سرزمین عجائب و عصر خوابیدند و شب خونه ائی حجت و گلپسر کلی پول کشورهای مختلف رو از دائی گرفت . جمعه صبح پارک سر کوچه و عصر دائی اینها رفتند شمال و حاج خانم خونه عمو جواد اومده بود باهاشون .
بچه میخوایم : شب بحث بچه دارشدن شده بود که چرا ما بچه نداریم اگر هممون بخوایم خدا بهمون میده ؟ من و باباا که میخوایم گفتم مهم منم که نمیخوام میگه چرا مامان بچه که خوبه ؟ گفتم حالا پسر میخوای یا دختر ؟ میگه پسر . میگم چرا ؟میگه مامان خودت فکر کن ببین بچه مثل ستایش بشه خوبه یا مثل ماهان و امیر حسین؟ خوب معلومه که پسر بهتره . گفتم عزیز دلم دختر یا پسر نه به دختر عموش میره نه به پسر دائیاش نهایتش بشه یکی مثل تو . میگه خوب من که پسر خوبیم پس اونم باید پسر شه و مثل من بچه خوبی میشه .
خدا کیه ؟ چقدریه ؟ بعد رفت سر مبحث خداشناسی که خدا چقدریه چقدر بزرگه؟ . چرا میگیم خونه خدا کعبه هستش خدا که خیلی بزرگه اونجا جا نمیشه وووووووووو اینچنین مخ بنده تیلیت گشت .
شنبه 30 :که زورکی بیدار شد و میکفت من خوابم میاد میشه نرم مدرسه و با غرولند بیدار شد بابائی هم برای حاج خانم که با عمو جواد اینا اومده بود تهران وقت دکتر گرفته بود و چون دیر اومدند من گلپسری رو بردم جلسه خصوصی یوسی .
روز مادر :یکشنبه 31 که روز مادر بید رفتیم 7 ح و ض و شما تقاضای سون اسکای کردی و نشد برای حاج خانم چیزی بگیریم و قرار شد پول نقد بدیم کیک گرفتیم و شما شیرینی زبان از این گنده ها گرفتی و رفتیم خونه عموجواد دیدن حاج خانم .
دوشنبه اول اردیبهشت با گلپسر کنتاک داشتیم که میگفت من نمیریم سنتور و نمیزنم و ... منم یک کم صدام بلند بود گفتم خوب نزن مگه من گفتم برو کلاس خودت خواستی آقا اونم داد و هوار که این چه طرز حرف زدنه و رفت پیش باباش که مامان ... و ... با من بد حرف میزنه و گریه و ... منم دعواش کردم و قهریدیم باهم و قهرمون برای اول بار تا فرداش هم طول کشید وهمش دورم بود که من محلش بزارم و وقتی دید من تحویلش نمیگیرم اومد و عذرخواهی کرد و برای هزارمین بار قول داد پسر خوبی باشه و احترام بزاره
سه شنبه 2 اردیبهشت با سردرد وحشتناکی که چند وقتی بود سراغم اومه بود دست و پنجه نرم کردم و برای روزهای بعد هم ادامه داشت .
چهارشنبه 3 اردیبهشت دایی مسعود اومد خونمون و بعد از شام باهم رفتیم شمال و حاج خانم رو هم بردیم کل جاده بارون بود و تگرگ و طوفان و برف چون دیر وقت رسیدیم خوابیدن خونه حاج آقا موندیم و فرداش رفتیم خونه بابابزرگ . 5 شنبه هم شام خونه خاله بودیم .
جمعه هم چون زندائی جوجه خریده بود براشون لونه درستیدیم و یهو دیدیم ماهان گم شد که دیدیم زمین پشت باغ افتاده تو گل و لا ی و غصه کفشاشو میخوره . عصر هم برگشتیم تهران و البت طبق عادت دیرینه اش یه سر به جمعه بازار هم زد . خاله اینها هم اومدند بازار که سبزی بخرند ولی نداشتند.
بازهم صحنه تصادف : یکشنبه 7 اردیبهشت که بارون هم میبارید .گلپسری ازمون راکت بدمینتون میخواست البته از هفته پیشش همش میگفت و ما پشت گوش مینداختیم چون تو خونه داشت ولی دوستش نمیداشت . حول و حوش ساعت هشت و نیم رفتیم همون مغازه ای که قبلا نشون کرده بود که دیدیم جلو مغازه آمبولانش وایستاده جلوترش پارک کردیم و رفتیم دیدیم بهههله یه موتوری زده به یک عابر پیاده و خودش هم سر خورده و جفتشون تو آمبولانس و منتظر پ ل ی س هستند مغازه داره هم میگفت دست و پام می لرزه جلو چشم خودم بوده آوردنش تو مغازه آب پاشیدیم به صورتش و بهوش اومده و ... حالم گرفته شد . گلپسر هم خورد تو ذوقش من نمیدونم این صحنه ها تا کی باید باهام باشه . روز قبلش هم همکارم عکسهای تصادف تو ولی عصر رو نشونم داده بود و گفتم حالا که مال خودم یادم نیست باز سازی شده اش رو ببینم که مثل تصادف خودم بوده ظاهرا و تصادف تو خط کشی عابر پیاده و روز بارونی و کله شکسته و خون و ....
. راکت خریدیم و اومدیم بیرون . تو ماشین میگه مامان همه موتورها بد میرن همشون مثل همند .بعد میگه مامان چرا به صورت تو آب نزدند که بهوش بیای گفتم نمیدونم شاید زده باشند میگه پس چرا بهوش نیومدی ؟نون و قارچ گرفتیم و اومدیم خونه .
دوشنبه 8 اردیبهشت هم رفتیم براش ش و ر ت پا دار گرفتیم . مدتی بود میگفت پام میسوزه بچم نه که چاق شده رونهاش به هم میخوره و میسوزه هههههههه البت قبلش کلی باغبونی کردیم و و هر چی بذر فلفل کاشتندبالایی ها گوجه دراومده بود . که تو باغچه و گلدونها پخششون کردند .
یکشنبه 14 اردیبهشت بردنشون اردو جنگل ل و ی زان . بماند که چقدر گشتیم زیرانداز یکنفره پیدا کنیم و نیافتیم و حسابی خورد تو ذوقش که من رو چی بشینم و ... مال خودمون هم شمال بود وجا گذاشته بودیم . دوباره سه شنبه رفتیم و یه شش متریشو براش خریدیم .
5 شنبه 18 اردیبهشت رفتیم بازار و من طلاهامو عوض کردم و گلپسر اسباب بازی خرید و برای تولد دوستش آرشام هم ماشین خرید و اومدیم خونه و نیومده بردیمش تولد و دوباره اومدیم و غروب رفتیم آوردیمش بعد به اصرار پسرک رفتیم نمایشگاه که اصصصصلا جای پارک نبود و دست از پادرازتر برگشتیم خونه البته با نق و نوق پسری .
جمعه 19 اردیبهشت من 8 تا 12 کلاس داشتم گلپسر هم یوسی داشت بعد رفتیم نمایشگاه . واااااااای که چقدر گرم بود بدون هیییییچ تهویه ای . اونقدر حالم بود که فقط 5 مین پیش فاطمه عزیز بودیم و خداحافظی کردیم و از اون جهنم دراومدیم . گلپسر هم یه دلی از عزا در آورد و اومدیم بیرون و یه بستنی زدیم به بدن و اومدیم خونه .عکس نزاشتم ببخشید ویرایش هم نکردم بازهم میبخشید . طولانی شد شرمنده . در طی چندین روووووز نوشته شده .
نتونستم برای سالگرد مامان برم شمال . شاید قرار بود برای همیشه برم پیشش اما نشد شاید .....
نمیدونم ..تو فرصت بهتری میام و میخونمتون و مینویسم براتون .
امیدوارم سال نوی خوبی رو آغاز کنید پر از شادی و سلامتی . برای منم دعا کنید


دلم تنگه آغوش گرمیه که این روزا به روم بستس از روزی که گرمای تو از زندگیم رفت بهار از از دلم رخت بست.مامان نهال وجود من رو تو کاشتی .برام آرزوهای بزرگ کردی ومن با آرزوهای تو قدکشیدم ،حالا بعد تو آرزوهام رنگ باخت چون دعای تو رو کم داره مامان نمیدونی چه تلخه این نبودن ,مامان چقدر آروم وبیصدا ما رو تنها گذاشتی و من هنوزم بی قرار و ناباورانه دلم تا همیشه ایام هوای بودنت رو خواهد داشت و دلتنگ لحظه های با تو بودن خواهم ماند.
آنقدر منتظر میمانم تا خواب چشمان ماتم زده ام را ببنددو....
مادرم را میبینم بر تخت بیمارستان
مادرم را میبینم لبخند زنان نوازش کنان بر سرم
میگوید غصه نخور دخترم....
با آهی بلند و نفسی بریده از خواب میپرم,بارها و بارها....
اطراف را با شتاب به دنبال او جستجو میکنم اما؟؟؟
برایمان دعا کن بیش از سابق فرزندانت نیازمند دعای مادرانه ات هستن

اینروزهاعجیب دلتنگم دلتنگ تو دلتنگ دستهای مهربانت
دلتنگ نگاههای معصومانه ات دلتنگ صدای قشنگت
دلتنگ صفا و صمیمبتت دلتنگ لبخند زیبایت
نمیدانم با این دلتنگی چه کنم به هر جا نگاه میکنم چهره با محبت تو را میبینم
هنوز هم باور نکرده ام رفتنت را تنهاییم را بی کسی ام را
تو با انهمه محبت چگونه توانستی مرا تنها بگذاری و رفیق نیمه راه باشی
مرا در این کوره راه تاریک تنها گذاشتی بی تو چه کنم مادر
چه کنم با دلتنگی هایم چه کنم با اشکهای بی پایانم
نمیدانم تاوان کدام گناهم را پس میدهم
چه گناهی کردم که تاوانش چنین درد بزرگیست
ارها و بارها این سوالات را از خودم پرسیده ام ؟؟؟؟؟

کاش بودی و بازهم روز تولدم برام دست می زدی و از ته دل شادی میکردی.(مرداد ۹۰ - روز تولدم )

آخرین عکسی که از خودت به یادگار گذاشتی - تو مسیر خونمون ![]()
تعطیلات فجر - چهارشنبه رو براش مرخصی گرفتیم و بنده بخاطر آزمون ارشد تعطیل بودم و مثل همیشه دوشنبه که گلپسر از مدرسه اومد ماهم سر از شمال در آوردیم و چون قرعه کشی دورمون به اسم من دراومده بود گفتم بزارند سه شنبه ناهار . دور هم بودیم و دیدارها تازه شد وامیر حسین کوچولو رو بعد از حدود چهل پنجاه روز دیدم
. شب هم قرار بود بریم خونه حاج خانم اینا . عصر که رفتیم سرخاک. بابائی گفت عموهاش با بچه ها ونوه هاشون
... هم هستند حدود سی نفر مهمون داشتند واااای که اصلا حوصله مهمونی اینطوری رو نداشتم و ندارم .
گلپسر هم گفت من که همبازی ندارم نمیام
و با پسر عموش رفت خونه بابابزرگشون که میشه دائی بابائی . ( پیدا کن پرتقال فروش را ) ظاهرا بهش خوش گذشته بود .
تازه مهمونها اومده بودندو جلوس کرده بودند که عروس عموش میگه راستی دخترعموتون چی شد ؟
میگم چی چی شد ؟
میگه شوهرش زده بچشو کشته ؟
میگم کی کجا کی ؟ سرم تیر میکشید خودمو رسوندم آشپزخونه و زنگ زدم به خاله واونم گفت آره ما داریم از بابل میایم فردا تشییع جنازه است
. بغضم گرفته بود چشمام سیاهی میرفت . دخترعموش اومد و کلی عذرخواهی و گفت تو رو خدا ببخشید نمیدونستم نمیدونید و ..
.. . آخه آدم حسابی این چه طرز خبر دادنه خوب . صد رحمت به کلاغ بد خبر .
ظاهرا باباهه که کامیون داره از خونه میره بیرون. ابوالفضل کوچولو که خیلی خیلی هم بابائی بود به مامانش میگه جیش دارم و مامانشو گول میزنه و میره حیاط و بعد کوچه و
... باباش هم با کامیون بچه رو زیر میگیره و ![]()
.... طفلکی مامان میبینه بچه نیومده میره دنبالش و اون صحنه رو میبینه و جیغ و داد و ...
خاله اینها رفتند تشییع . و روزهای بعد مراسم و ... من نمیتونستم برم و با اون حال ببینمشون و نمیدونم چی میگذره به این زن و شوهر ولی خیلی خیلی درد ناکه خدا رحم کنه بهشون . وحشتناکه .خدایا هیچکس رو با عزیزانش علی الخصوص بچش امتحان نکن اون هم اینجوری ![]()
جمعه صبح هم برگشتیم تهران .


گلپسر هم که کلی تکلیف و تحقیق داشت و در کمال پرروئی گرفت خوابید
و ننش براش پیش نویس کرد شب که بیدار شد و گفتم لااقل بشین جوابها رو از رو بنویس
میگه مامان نمیشه خودت بنویسی
(–پررو )لطف کردن بهش نیومده والله حقش بود بره مدرسه حالش گرفته شه .
گلپسر از کی میگه اسباب بازی slugteraمیخواد بنده که نیافتیدم هرکس یافید خبرم کنه و آدرسشو بهم بده و خانواده ای را از نگرانی در آورد .


عکسشونو کشیده و داده دستم که بدونم چی میخواد ![]()
امروز 28 بهمن چهاردهمین سالروز یکی شدن من و بابائیه
. 28/11/78 . مبارکمون باشه . اولین تبریک رو هم وقتی از شمال اومدیم دیدیم یک پاکت در خونه است و بهمون تبریک گفته .


****
قراره پولاشو تو این بریزه .

پولائی که سری قبل جمع کرده بود و قلکشو شکوندید.
******
بیقرارم . دلم آشوبه . یکی دوماهه همش خواب و کابوس بود که میدیدم . دیگه میترسیدم سرم رو بالش بزارم /سه چهار شب پشت هم خواب مرگ و عزا و تشییع .و... میدیدم . سه شب خواب غرق شدن و دزدیده شدن و پرت شدن یک بچه رو میدیدم . یک شب ماهان . یه شب بچه هائی که نمیشناختم یه شی گلپسری .....یه شب اونقدر تو خواب گریه کردم و ضجه زدم برای گلپسری که قلبم تا روز بعد درد میکرد و با مسکن و آرام بخش هم درست نشد . اون شب وقتی بیدار شدم گلپسر رو دیدم که کنارم خوابه بوسه بارونش کردم چشاشو باز کرد و نیگام کرد با تعجب . گفتم بخواب مامان چیزی نیست .
دعا کنید برای آرامش خاطرم. ![]()

خوووووووووب بعد از اینکه گلپسر ما کلی حرص خورد و حسودیش درد گرفت که چرا شمال برف دارند ما نداریم خدا دلش به حالمون سوخید و ماهم برف دار شدیم برف بودااااا .
آدم برفی هم درست کردیم و بنده که به پسرک قول دادم تا هفته بعد برف بیاد روسفید شدیم .
البت این آقای قد مغرور اول که ریز ریز میومد و بهش زنگیدم میگه این که برف نیست حالا اگه نشست بگو
. بعد که حسابی نشست و بهش گفتم میگه حالا یه بار که بیشتر برف نیومده حالا هی بگو
.و.......از دست تو فینگیلی .
اون وقتی که تازه یک کمی باریده بود
![]()








5 شنبه هم رفتیم کرج عقد دختر خاله بابائی . البت شب قبلش بابائی زنگ زد که عذر خواهی کنه و بگه هوا سرده و نمیشه ونمیتونیم بیایم ... هنوز نگفته خاله اش میگه آره کلی دعوتی داشتم و هیچکس نمیاد و .
... بابائی هم میگه چشم چشم سعی میکنیم بیایم .![]()
بهله معنی عذرخواهی و کنسل رو هم فهمیدیم
. البت گلپسر هم مایل بود بریم و خیلی اصرار میکرد ولی وقتی رفتیم و برگشتیم میگه من که خوشم نیومد .
جمعه صبه هم گفتیم حوصلمون سر رفت بریم شه وند خرید و بعد بریم ولگردی . آقا رفتیم شهروند دیدیم چه خبرههههههه
نگو س بد کالا میدادند ماهم برگشتیم و ناهار خوردیم و رفتیم تی راژه.

گلپسر کلی بازی کرد و اومدیم پاساژگردی که آقا نمیزاشت تو مغازه ها برم و دستمو می کشید و میبرد بیرون .
برای خودش لباس راحتی خرید و دوباره نه ببخشید چهار باره ناهار خورد( پدر خ وب ) که اصلا خوشش نیومد
و اومدیم خونه . توراه خوابش برد و رفتیم خونه پرید تو تختش و لالا .
حالا ساعت ده و نیم یازده شب بیدار میشه میگه من خوابم نمیاد کلی پر حرفی کرد میگم مامانی من سرم درد میکنه میخوام بخوابم نمیدونم کی خوافیدم ظاهرا بعدش رفت پیش باباش و میگه خوابم نمیبره و بعد میگه بزار لباس خوابم رو بپوشم شاید خوابم ببره
. همش خوابای بد میدیدم اونقدر تو خواب گریه کردم و جیغ زدم که قلبم درد گرفته بود ساعت 4 بیدار شدم دیدم گلپسر کنارم خوابیده کلی بوسش کردم
چشماشو باز کرد نیگام میکرد گفتم چیزی نیست مامان بخواب ![]()
***
امروز سالروز رفتن یه عزیزه .
عزیزی که سالها پیش رفت تو آسمونا وداغشو به دل یه مامان خوب گذاشت . امروز سالروز پر کشیدن خاله زهره است . مادرجون از دیشب بیقرار بود . بیقرار دختر ی که چند روز ازش دور بود و ندیدش تا اینکه مثلا یواشکی خبر آوردند و بابابزرگ رفت تهران و مادرجون مثل مرغ سرکنده بالا پائین می پرید و میگفت خبریه و بالاخره باباش اومد و خبری که همه میدونستند رو بهش داد و اونقدر انتظار کشید تا اینکه امروز غروب دخترشو به آغوش کشید و بعد اونو به خاک سرد سپرد تا اینکه شاید روزی بتونه به این فراغق پایان بده . به این داغ بزرگ . به این زخم عمیق رو قلبش که سالیان سال لبخند رو از لباش گرفته بود . 20 بهمن 72 . چه روز شومی بود و چه روزها و شبهای سیاهی بود . الان خاله زهره آروم خوابیده . حالامادرجون هم آروم کنارش خوابیده . وه که چه تنهائیم ما . وه که چه دلتنگم خدایا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سللللام سلام صد تا سلام من آمده ام .
خوبید خوشید سلامتید دماغا همه چاقه .
خلاصه مختصر مفید بریم سراغ اهممممم اخبار .
کمربندارو سفت ببندید
** از آخر میگم : دیشب که برف و بارون تو شمال کولاک کرده بود و خوش به حالشون شده بود خاله اینا هی بهمون اس میدادند و دلمونو جیییییزززز میکردند
گلپسر هم عصبانی که نیگا تورخدا اونجاهائی که اصلا برف نمیومده برف دارند اونو قت ما چی ؟ هیچی ؟ گفتم من بهت قوووووول
میدم تا هفته بعد ماهم برف داشته باشیم اما گلپسر عصبانی ما میگه نخیرم ما سال بعد هم برف نداریم .![]()
****5 شنبه 10 بهمن مدرسشون جشن پایان ترم اول داشتند ساعت 9. ساعتمون شب قبلش رو ده و نیم خوابش برده بود .
صبح ساعت 7 اومده میگه پاشین دیگه جشن تموم شد
گفتم مامانی ساعت هفته اون ساعت خوابه میگه واقعا ؟
رفت ساعت خودش رو نیگا کرد و خندید و اومد پیشمون لالا
. سر ساعت رفتیم مدرسشون و هر کلاسی به نوبت و گروهی برنامه اجرا کردند و جایزه و ... بعد رفتیم تو حیاط کارنامه گرفتیم و خانمشون میگفت امیررضا کارش جالبه حتی فرمولهای ریاضیشو انگلیسی مینویسه و این خیلی خوبه ( یه روالی دارند شنبه تا سه شنبه یه سری تمرین رو حل میکنند و 4 شنبه میبرند تحویل میدن و 5 شنبه جمعه خودشون 5 تا سوال بر مبنای همون مسائل طرح میکنند و شنبه ها تحویل میدن. فرمول این مسائل رو میگفت )






یک کم با امیرسعید و بچه ها بازی کردند و قرار شد امیرسعید هم بیاد خونمون و با هم رفتیم و قرار شد جایزه ببریمشون 7skyکه بعد قرار شد ببریمشون خونه و خودمون بریم سفارشاتشون رو بگیریم بیاریم . تا شب بازی کردند و بابای امیرسعید اومد دنبالش .


***** هفته قبلش به مناسبت روز جهانی ..... اداره بابائی جشن بود که رفتیم خوب بود گروه خند ه با زار و تقلید صدا و گرون سو ن دعوت بودند و گلپسر ما هم کللللللی خندید . و چون بابائی ماشین رو ادارشون پارک کرده بود از تالار تا اداره رو با ماشین عمو جواد رفتیم که گلپسر و ستا یش رفتند پشت ماشین نشستند و کلی خوش گذروندند اون پشت در هوای آزاد .

تا اومدیم بشینیم زودی نیگا به و گفت آخ جون دوتا ساندویچ و نشست به خوردن ![]()
*****قبل ترش هم رفتیم شمال و تو امامزاده هاشم یک کم برف بازی کردند و یخیدند و اومدند تو ماشین .
چنان بورانی بود که نگووووووو


ماهان طلا فضوله - بردیمش کتان تافته تا تونست فضولی کرد همه اسباب بازیها رو میخواست یکیشو خرید رفتیم طبقه بالا یه لباس انگری برد برداشته میگم بزار سر جاش میگه من لباس ندارمممم
و تنش کردم ببینم اندازشه نمیزاشت در آریم با همون لباس گذاشتمش کنار فروشنده میگه خانم منو حساب کن
بعد خانمه تگ و دزدگیر رو برداشته اونم چوب لباسی رو نمیداد و با خوش آورد خونه . بچم کم روئه مثل عمش ![]()
****در طول همون هفته هم یه چند باری ساعت نماز ناهاری با همکارا رفتیم ولگردی![]()
و کللللی از حراجی ها خرید کردیم . دوبار رفتیم تیراژه که نتیجش دوتا بلوز و یه شلوار برای گلپسری و یه مانتو و یه پالتو و .... برای خودم بید . و یه چند بار هم سر از هفت حوض و سهرو ر دی و .... . برای اینکه ریا نشه یکی دوبار هم با گلپسری و بابائی رفتیم ![]()




بچم خودشو راحت کرده قسمت اول و آخرش رو خریده ![]()
دیروز جمعه هم کلللللی خانمی کردم و براش انواع پیتزا ( پیتزا قیفی – تارت پیتزا و پیتزا گرد ) و مافین براش درستیدم . از کی گیر داده بود برام از این قیفی ها درست کن تا اینکه اون هفته بختش وا شد و قالبشو خریدم ودرستیدم .![]()
آهان جدیدا عادت کرده میاد خونه باید یه چیزی مورد علاقه اش مثل سیب زمینی یا پیتزا آماده باشه که بخوره .
نه اینکه مدرسه چیزی نمیبره و نمیخوره برای همین همش گشنه میاد خونه . ظهرها میرم خونه براش سیب زمینی میدرستم با پنیر براش میزارم و دوباره میام اداره .![]()
****قبل تر ترش( همون زمانای پست پائینی ) گلپسری ملیض شد و تا اومد خوب شه مامانی و بعد بابائی ملیض شدند
برای بابائی خیلی خیلی حادتر بود البته تا اومدیم خوب شیم پرروپررو رفتیم شمال
و با اجازتون بابائی بدتر شده بودو چند تا آمپول نوش جان کرد . شب خاله مارو دعوت کرده بود میزبان که رفتیم و اومدیم خونه خاله . بابا همونجا خوابش برد
و نهایتا ماهم خوابیدن موندیم از سر شب دیدم کمرم گرفته و با بد بختی تا صبح سر کردم
. صبح بابائی رفت درمونگاه آمپول بزنه که دیدم نفسم بالا نمیاد از شدت درد به هر زحمت لباس پوشیدم و چون نمیخواستم خاله بفهمه گفتم میخوام بابائی رو همراهی کنم
. رفتم و سه تا آمپول گاوی نوش جان کردم
و چون سختم بود یک جا بشینم ( فقط میتونستم وایستم صاف )بعدش به بابائی گفتم بریم تهران که عصر جاده ها شلوغ میشه . اومدیم خونه ( با چه بدبختی ) و این کمردرد همیییینجور ادامه داشت البته خیلی بهتر شده بود با روزانه چند عدد آمپول گااااوی .
تا کمره اومد خوب شه دوباره گلودرد و سرفه های وحشتناک
.نگو گلوم دیده بود کمرم درد گرفت دلش سوخت گفت بزار این خوب شه من بعدا میام
. تا دید کمره خوب شد دوباره سر و کله اش پیدا شد .خلااااااصه که بنده اینجانب فهلا زنده ام و حالا حالاها قصد مردن نددددددارم . ![]()
![]()
خوووووب قصه ما به سر رسید سرتونو درد نمیارم ببینید چه دخمل خوبیم من خلاصه نوشتم که اذیت نشید و فحشم ندین .
آها آهان یادم رفت یه روز هم نشستیم پولای قلکشو ریختیم بیرون و شمردیم ۱۱۵۵ تومان داشته میگه بدین خاله برام حساب باز کنه از این حسابا که سود میدن میخوام سودشو بگیرم
.
**یه چیز فقط یه چی میگم و میرم نزنینا . عصری دیدم ریز ریز برف میاد زنگیدم گفتم ببین به قولم عمل کردم داره برف میاد میگه حالا اگه نشست بگو
خدایا یه کاری کن برف بیاد و بشینه من روسفید شم الهی آمین ![]()
دوشنبه نوشت : تا میام یه نفسی چاق کنم و بیخیال روزگار شم روزگار ول کن نیست و خفتمو میگیره .
از دیروز صبح میگه مامان گلوم درد میکنه
عصر اومده میگم خوبی ؟ میگه نگه بازهم گلوم درد میکنه
. خلاصه کلوم اینکه رفتند دکتر و دوباره آنتی بیوتیک و دوباره دارو و دوباره .
...... البت تا اومده با خوشحالی میگه هورررررا گواهی دارم فردا نمیرم مدرسه .![]()


سلام مرا از یک صبح برفی بسیار بسیار زیبا می شنوید
. بالاخره خدادلش به حال ما سوخید و رحمتشو به ما نشون داد البت فکر کنم بیشتر به حال هموطنای مسیحیمون .
سال نو میلادی و یه شهر برفی خوشگل . ![]()

از ترس سر خوردن یه تیکه مسیرو اونقدر با احتیاط رفتم که مبادا ...

دیروز میگفت من سیب زمین میخوام گفتم نداریم میگه پول بده من برم بخرم گفتم ندارم میگه پس کارتتو بده . رفت و برام سیب زمینی خرید مرد کوچولو ![]()

گلپسر ما هم که تعطیلی به مذاقش خوش اومده بود همش میگفت 4 شنبه تعطیله من نمیرم مدرسه و وقتی دید از این خبرا نیست پاشو کرده تو یه کفش که من نمیرم مدرسه میخوام تعطیل باشم
. بعد که مامان دوستش زنگ زد گفتم خانمتون بود گفت فردا همه باید بیان وگرنه .
... میگه نه الکی میگی
زنگ بزن مامی امیر سعید بزار رو اسپیکر که منم بشنوم
منم زنگیدم و ایشون هم اوکی دادن که بله برای ما هم زنگیدند
. تااازه 2 تومن شرط بسته بودیم که نامرد زد زیرش و بهم نداد
. صبح هم برف رو دید و ذوقید و رفت مدرسه .

پریشب میگه مامان بریم اون هامررو که دیده بودم بخریم گفتم اگر فردا حال داشتم میریم . رفتیم و مثل همیشه اونی که میخواست رو نخرید و این دو تا جونور رو خریده . حالا دوروز دیگه بازم میگه بریم هامر بخریم
..
خدایا بزار برف اونقدر بباره که ماهم یک کم کیفور شیم و برف بازی کنیم الهی آمین ![]()
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم !
چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !
به همین سادگی .....
چهارشنبه تو مدرستون جشن یلدا برگزار شده بود مامی امیرسعید زحمتشو کشیده بود و براتون وسایل یلدا آماده کرده بود . اما ظاهرا موقع توزیع خوراکیها خانمه یادش رفته بود بهتون هندونه بده
برگشتی گفتی پس هندونه من چی شده هان ؟ ![]()
زنگ زدم معلمشون و گفتم برای شنبه و یکشنبه قراره مریض شیم
بهمون مرخصی میدی آیا که ما بریم شمال ؟
ایشون هم گفتند مساله ای نیست یادم باشه بهش بگم چیکار کنه . که صد البته هیچ تکلیفی هم بهش ندادند
.به خانمش سپردم برای اینکه معاونت گیر نده بهمون ، براشون استعلاجی ببرم و بگیم مریضه
(خودتونید )
گلپسر و باباش گفتند 4 شنبه عصر بریم که گفتم نه فردا صبح میریم که بتونه به برف بازی هم برسه . حالا از اونور ماهان طلا که مامیش رفته بود مسافرت مدام زنگ میزد که داری میای ؟
الان میای ؟
به خاله میگفت بیا بشمریم تا عمه بیاد .
5 شنبه حرکت کردیم و پیست آبعلی وایستادیم و تله کابین سوار شدیم و اون بالا یک کم بازی کردیم ولی چون برفش یخی بود خیلی نموندیم و اومدیم رفتیم امامزاده هاشم زیارت و نماز و یک کم جلوترش کللللی برف خوشگل بود که تا زانو میرفتی توش برف بازی کردید و ناهار خوردیم و راه افتادیم .




پیست آبعلی
این عکس پائینیها هم مال امام زاده ها شم بیده

تازانو رفته تو برف و داره خودشو میکشونه بیرون




از بس بابائی به سر و صورتش برف زده بود که جلوشو نمیدید و میگفت مامان بیا عینکمو بردار

جمعه هم برای شام رفتیم خونه عموکریم و ماهان طلا هم باهامون اومد و کلی آتیش سوزوند و خونه حاج آقا پیشمون خوابید . البته مریض بود و چند روزی تب داشت و سرفه امانش نمی داد و اضافه کنید بهش دلتنگی مامانش رو که بروز نمیداد از بس توداره این فینگیل .اونجا یه پرچم برداشته بود و همش میگفت عببببباس می گوید حسین . یاس می گوید حسین
چنان مداحی میکرد که بیا و ببین .
شب یلدا رو هم بر خلاف برناممون
که قرار بود شام خونه مادرجون و بعد از شام خونه حاج آقا باشیم ولی نشد ( بخاطر یه سری مسائل که واقعا دلمو به درد آوردند و حالم از اینهمه دوروئی و نیرنگ بهم میخوره – بیشتر بازش نمیکنم برات مامانی ) شام خونه حاج آقا اینا موندیم و موقع سفره انداختن تی وی شبکه استانی داشت آهنگ مادر- رستاک رو پخش میکرد چقدررررر دلم تنگ بودو با این آهنگ دیگه نتونستم بغضمو فرو بدم یواشکی زدم بیرون و رفتم پیش مادرجون و تو تاریکی شب باهاش خلوت کردم و خودمو سبک کردم .
چقدر میخواستمش اون لحظه ولی نبود
.وه چقدر از یلدا و یلداها متنفرم چقدر از نوروز و هر مناسبتی که توش نباشی بیزارم . سالهاست از اومدن زمستون واهمه دارم از یلدائی که نیستی . از بهمن که جگر گوشه تو ازت گرفت و داغدارت کرد مامانی . همون بهمنی که هیچگاه بعد از اون کسی شادیتو ندید . سالها هیچگاه از ته دل نخندیدی . و از نوروز که مادرتو ازت گرفت و بازهم
. داغ فرزند کم بود که داغ مادرت هم بهش اضافه شد . الهی بمیرم برات که چیییی کشیدی تو . اونقدر بین بهمن و فروردین بغضتو فرو دادی و دنبال گمشده هات رفتی که صبرت لبریز شد و خودت هم بین این دو تو اسفند چشمای قشنگتو برای ابد بستی . خسته بودی میدونم . آروم گرفتی میدونم . پس شکوه نمیکنم به خدا.
یک کم که پیشت نشستم برگشتم خونشون و نشستم کنارشون و بعدش هم رفتیم خونه مادرجون و اونجا خاله برای همه فال میگرفت. امسال حافظ مکی منصف تر بود و حال خیلیها رو نگرفت
و ماهان طلا هم رو پام خوابش برد .حافظ به ماهان میگفت یاری داری که تورو گذاشته و رفته
حافظ به گلپسری میگفت حسود زیاد داری و مواظب خودت باش .![]()
دوشنبه هم زندائی از سفر اومدو چون اربعین بود آش هم درستیدیم و به زندائی میگیم بجای پشت پا برات پس پا گذاشتیم و ماهان طلا رو تحویلش دادیم و یه نفس راااااحت کشیدیم از دستش
بهش گفتیم تا عید حق نداری اینجاها آفتابی بشی . شما هم همش میگفتی مامان زندائی برام چی خریده گفتم برو از خودش بگیر رفتی و گفتی سوغاتیمو بده میخوایم بریم .
سوغاتیتو گرفتی و اومدی ..
از یکشنبه چنان بدن دردی گرفتم که نگوووووو . فاضله و ماهان که از قبل مریض شده بودند .دائی سعید هم تب و لرز کرده بود و رفت دکتر . همه به نوبت مریض شده بودند میبینی تورو خدا مثلا خواستیم الکی استعلاجی ببریم مدرسش راستکی مریض شدیم
حالا مگه اینا باور میکنند که مامریضیم
میگه خانم تو که زنگ زدی و گفتی میرم شمال ؟
بعد از ناهار هم اومدیم تهران و با راننده ات هماهنگ کردیم که فردا بیاد دنبالت . صبح دیدیم نیومده بابائی زنگ میزنه بهش و میگه بخاطر آلودگی هوا مدارس تعطیله
.باهام اومدی اداره و برای ناهار هم رفتیم سلف و برای خودش برگ سفارش داد و خورد و اومد یم دفتر . صندلیها رو کنار هم گذاشت و گرفت خوابید .تا اومدیم خونه سوپ گذاشتم و گرفتم خوابیدم حالم خیلی بد بود . ظاهرا بابائی هم داره مریض میشه .خدابه خیر کنه .
آخر شب گفتم فردا چه خبر؟ میگی مامان فردا هم تعطیلیم .
تو اداره همش خوشحال بود که مامان من ده روز مدرسه نرفتم ببین چه حالی میده هان. گفتم آره یادم باشه برم شهرداری برات اسم بنویسم![]()
شاید همین روزها رفتگر بخوان.
امروز صبح هم میگفت مامان بازهم بیام ادارتو گفتم نوچ . بشین توخونه به کارهات برس .
معنی آلودگی رو نمیدونی ؟ میگه اداره شما که آلوده نیست میشینم دفترتون .
ساعت ده زنگ زدم ببینم چیکار میکنه میگه مامان کوفت
نیست من بخورم ؟ گفتم خوب میوه هست شیرینی هست آجیل هست میگه هست که هست من اینا رو نمیخوام . میگم خوب پس همون کوفت بخور میگه آخه کوفت هم نیست میگم کوفت که به چشم دیده نمیشه باید دهنتو باز کنی و بگی کوووووفت بیا تو دهنم
داد می زنه مااااااماااااان ( بی ادب هم خودتونید - ما مادر فرزند آخر ادبیم بوخودا)میگم خوب چی میخوری ناهار برات بیارم میگه دو پرس کوبیده اگر نبود دوپرس جوجه اگر نداشت دوپرس برگ
جاااااااااان . میگه مامان همشو نخواستم که گفتم هرکدومو که داشت . فقط من تو حکمت دوپرس بودنش موندم . کوبیده گرفتم و رفتم خونه میگم یکیش برای من دیگه ؟ میگه نه من که گفتم دوپرس برای من بگیر تو مگه اداره غذا نخوردی ؟
نوچ بنده بخاطر شما بدوبدو اومدم خونه . نخواستیم بابا من همون سوپ دیشبی رو میخورم
البت یه تیکه کبابو بهم داد با کلللللی برنج که نخورد
بچم به کباب و پیتزا و سیب زمینی که برسه دیگه ننه بابا نمیشناسه .حتی اگر هفت روز هفته غذاش همینا باشن بازهم انگار از قحطی اومده .
***خدائیش خیلی خیلی سعی کردم خلاصه بنویسم هان . شد همینی که میبینید
یه روز که سرویسش دیر اومد اینم همینجور با لباس و کاپشن ولو شد .


سه شنبه دوهفته پیش در بدر دنبال پروژه میگشت که ای داد ای هوار من باید درس جوجه نمیدونم چی رو تایپ کنم ولی نیاوردم کتابمو
. زنگ زدیم مامی امیرسعید و اونم برام ایمیل کرد میگه مامان همینو کپی میکنم فونتشو عوض میکنم میریزم تو فلش دیگه
.گفتم نخیر مگه خودت انجام دادی ؟ بی زحمت میشینی و همشو تایپ میکنی .
میگی مامان میدونی چقدر زمان میبره من باید تا یک شب بیدار بمونم
گفتم خوب بیدار بمون اصلا تا صبح بیدار بمون اهه
. و از آنجائی که خیلی خیلی خ ر شانس بیدند اخبار اعلام کرد به علت آلودگی هوا 4 شنبه تعطیله . اونم پروژه اش رو زد زیر بغلش و راهی شمال شدیم .
جمعه هم سالگرد شهدا بودکه با بابائی رفتید مراسم و ماهم یه دوری تو مراکز خرید زدیم . صبح زود شنبه هم اومدیم و شما با غرولند رفتی مدرسه .دائی سعید هم باهامون اومد.
مارمولک:
یه چند ماهی بود تو جاکفشیمون یه مارمولک خوشگل مینیاتوری بود خیلی خیلی کوچولو
.ماهم گذاشتیم خوش باشه . یه روز که از شما ل اومدیم و بنده به علت خستگی راه خودمو تهطیل کردم و نرفتم اداره
و داشتم با تلفن صحبت میکردم ییهو دیدم زیر بخاری یک فروند مارمولک جلوس کرده .
خیلی محترمانه قطع کردم و یواشکی رفتم یه بشقاب بیارم روش بزارم تا بابائی بیاد و تکلیفشو مشخص کنه که ییهو عین جت رفت و غیبش زد چند بار دیگه هم هی رویت می شد هی ناپدید می شد
. هی وای من "زنگ میزنم بابائی میگه خوب چیکارش داری طفلی کاریت نداره . سردش بوده اومده تو خونه دیده زیر بخاری گرمه همونجا مونده
. گفتم خوب اگر یه وقت خوابیم بیاد رومون .
اگر داریم غذا میخوریم بیاد رو سفره
. اگر بزرگ شه تبدیل به تمساح بشه سوسمار بشه کروکودیل بشه اونوخ چی
. میگه نه بابا این همه هیکلش همینه بزرگ بشو نیست . عاقا گذشت و گذشت و ماهم یادمون رفت چون دیگه نمیدیمش تا اینکه یه روز تو اتاقمون اومدم کمد ها رو مرتب کنم احساس کردم رو فرش یه تیکه نخ افتاده برداشتمش که ییهو برق از سرم پرید اون نخخخ نبوووووووود
جسد مارمولک بود
انداختمش و هی بالا پائین پریدم و رفتم شونصد بار دستمو شستیدم و این نامردا هم هی به ریش ما خندیدند
. وکیومش کردیم که گلپسر ببره مدرسشون برای علومش . هر وقت هم یادش میاد کلی مسخره ام میکنه که مامان یادته فکر میکردی نخه اومدی برداری .![]()
![]()
خداوندش بیامرزد
یک هفته قبل ترتز از تعطیلی آلودگی هوا بابابزرگ و عموها و .. اومدند خونمون و موقع رفتن بابابزرگ و عمو بهش پول دادند میگه مامان فلانی چرا بهم دلار نداد
مگه نمی رفت آمریکا خوب پولش دلار بود دیگه
( البت بابائی انداخت تو دهنش این حرفو ) گفتم نه مامانی اون حتی اگر پولش دلار باشه دیگه خرد نداشت که همش صد دلاری بود اگر هم میداد بهت که باید پیاده می رفت مملکتشون . ![]()
یه روز رفتیم پ و پ و خرید کنم اومدیم تو ماشین میگه مامان اینهمه لباس میخری تا حالا پوشیدیشون اینهمه کشو داری تو .
( در جریان کمد تکانی من و بابا از هم جدا شدیم و هر کی لباساشو تو کمدای جداگانه میزاره از بس هی گفت لباسات زیاده . خیلی نامرده من همش سه تا کشوی میز توالت رو برداشتم برای خودم
و اولیش رو دادم به بابائی . میگه همش یه دونه ؟
میگم خوب بابا جان اولی از همه مهمتره فرق میکنه خوب
. میگه چه فرقی اینا که همش یه اندازه اند
. تو همین حین یک کشوی بزرگ فایل رو خالی کردم
و شال و روسری و ... رو گذاشتم توش میگه چیکار میکنی
گفتم یه کشو پیدا کردم برای خودم نیگا؟ ![]()
![]()
خو مگه چیه میخواستی زودتر پیدا کنی حالا که من پیداکردم حسودیت میشه
.همش جرزنی میکنه تازه به من میگه نامرد ایشششششش مردا همشون همینند
)
تو مسیر میگه برام همبرگر بخر گفتم تو خونه داریم برات درست میکنم بابائی رفت نون همبرگر گنده خریده براش دوبل درستیدم
اونم تهشو درآورده و در جا غشیده میگه وای مامان چقدر گنده بود پوکیدم من
.
نمایشگاه لوستر و خشکبار و ورزشی :جمعه همون دوهفته قبل ترتر هم بابابزرگ اینا رفتند خونه دائی ولی ما نشد بریم چون همکار بابائی قرار بود بیاد . عصر هم رفتیم نمایشگاه بین المللی که لوسترو پسته و خشکبار و ورزشی بود که فقط یه سالن لوستر رو رفتیم و از یکی خوشم اومد و نامردا برام نخریدند
و میگفتند بسه دیگه حالا بریم لوازم ورزشی و هر سه تا سالنش رو گشتند . به پسته و خشکبار هم نرسیدیم و درش بستیده شده بود حیف .





اینو از بساطیهای دم نمایشگاه خریده
حالا دوباره برگردیم به زمان حال :
مریضی بنده و حواس پرتی آقا پسر ما : بنده از دوشنبه سرماخوردم
و سه شنبه زورکی رفتم اداره که بابائی زنگ زد گلپسر عاشق ما کتاب خوشنویسیشو نبرده
و از مدرسه زنگ زده اول خودش صحبت کرد حسابی ناراحت بعد مربیاش که کتابشو بیارین قانون مدرسه است که اگر نداشته باشه باید بیرون کلاس باشه .
بابائی میگه من راهم دوره نمیرسم ببینم اگر میتونه مامانش بیاره
. اصلا هم مهم نیست که داره میمیره دیگه
. عاقا ما رفتیم خونه کتابو برداشتیم توراه مدرسه که بابائی میگه زنگ زدند که نمیخواد ببری امیررضا تو کلاسه
. گفتم خسته نباشی بنده تو راهم . رفتم مدرسه خانمه روابط عمومی میگه واااای ببخشید ما به باباش گفتیم که نمیخواد اما گفتند حرکت کردید
. رقتم طبقه سوم به آقاهه تحویل بدم میگه خانم شرمنده اذیت شدید من از اول هم گفتم نیازی نیست ![]()
این قانون برای بچه های بی نظمه امیررضا بچه خوبیه ولی خودش خیلی ناراحت بود و میگفت به بابام زنگ بزنید گفتم بله بچه حساسیه متاسفانه
. بهر حاااال رفتم پیش معلمش که ساعت ملاقاتش هم بود اتفاقا و تو فیق اجباری شد که ببینمش اونم گفت که من گفتم نیازی نیست به خونواده اش زنگ بزنید اما خودش خیلی ناراحت بود و .![]()
![]()
.. از امیررضا پرسیدم و خداروشکر راضی بود و گفت خیلی حساس نباشید و چاره کارتون اینه که یکی دیگه هم بیارید
گفتم چشم امروز وقت ندارم فردا میارم ایشالله
. حالا خوبه امیررضا و باباش نبودند وگرنه دوباره فیلشون یاد هندوستان میکرد.
وقتی اومد خونه گفتم من بدبخت مریض رو میکشونی مدرسه این درسته ؟
میگه ماماااااااان حالا یه بار یه اتفاقی افتادا
گفتم بله فقط ده تومن پول آژانس شده که از کارت جنابعالی برداشتم .
میگه نهههههه تو حق نداری اینکاررو بکنی من از تو کیفت برمیدارم اون پول منه .
گفتم اینم هزینه شما بود دیگه قرار شد هزینه هاتو خودت بپردازی یوهاهاها .![]()
جلسه سه شنبه :سه شنبه هم با دائی رفتیم کلینیک برای پاش که یک کم طول کشید و به آخرای جلسه مدرسه رسیدیم ( ساعت 6 شروع میشد ما 7 رسیدیم و نزدیک بود تمام شه . منتهی چون اجباری بود و حضور هردو الزامی بود باید می رفتیم تاااازه باید یواشکی اسم مامی امیرسعید رو هم می نوشتیم
.) رفتیم دیدیم لیست ها اونجاست اسمامونو نوشتیم و دیدیم هیشکی نیست گفتیم برگردیم بابا آخراشه دیگه
دوتا پله اومدیم که گفتیم ای وای دوربین دارن اگر ببینند آبروریزیه بریم بشینیم دیگه
. رفتیم تو جلسه . خلاف هم خودتونید خو چیکار کنیم همش جلسه مشاوره میزارن همشم هممون از بریم خوب ای بابا .
چهارشنبه هم اداره نرفتیدم . خو مریض بودم خوب . آخر هفته هم نشانه هائی از عطسه و سرفه در اهالی منزل رویت شد که همشونو بستم به بخور شلغم و آب پرتقال و ......
خداروشکر فعلا شهر در امن و امانه آسوده بخوابیییییید .![]()

از کی دنبال این پاک کن فینگیلای انگری برد بود که تو شهر وند یافتیده شد
یواشکی میخواستیم بریم و اونو با خودمون نبریم فهمیده بود و میگفت مامان تابلوئه که میخوای بری خرید منم میام ![]()
**********
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنید
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنید
می رسد روزی که تنها، در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام را یک به یک باور کنید![]()
بعد اینکه دولت محترم یه حال اساسی به کوچولوهامون داد و از یکشنبه تعطیلشون کرد
( ما راه افتاده بودیم تو خیابونا تا ببینیم کجا میشه دسته دید که گلپسر ما هم یه سنجی بزنه و دلی از عزا در بیاره و فقط یه دونا دسته دیدیم و اونم تو ماشین برامون سنج می زدکه همکارم اس داد و گفت فردا مهد کودکیها و دبستانها تعطیلند بهش گفتم چنان ذوقی کرد که نگو بعد میگه من میتونم تا ۱۱ بیدار باشم دیگه چون فردا تعطیلم
) دوشنبه هم نذری پزون داشتیم ظهر رفتم خونه و خاله فرشته اومد کمکم و مال همکارارو بردیم اداره و عصر هم مال همسایه هارو پخشیدیم .)سه شنبه رو هم مرخصی گرفتیم که تو ترافیک نمونیم و صبح زود رفتیم شمال و خوب هم رسیدیم
اونجا هم ماهان طلاکه همه رو عاصی کرده بود
با دیدن امیررضا مشغول بازی شدند و منم کمک زندائی کردم تو تهیه نذریها و عصر پخش کردیم . شب هم رفتیم خونه خاله که روز تاسوعا مراسم داشت و من باید شله زردشو می پزیدم
( میگما کاری داشتیم گردگیری – آشپزی هرکاری به هر حال من هستما تعارف نکنین تورو خدا ..
.).
یه کار بد(دعوای مادر فرزندی )
: رفته بودیم خونه حاج آقا اینا یه سر بزنیم این آقا زاده ما گیییییر داده برم خونه محمد حسین ( پسرعموش ) هر چی میگم بابات خوب ننه ات خوب اینا نیستند خونه میگه نه محمد هست گفتم محمد تنهاست من نمیزارم دوتا بچه تنها تو خونه باشین
اونم رو دنده لج بغض کرد که من باید برم بازی بریزم تو فلش
. آقا اومدم سوئی شرتش رو بپوشم نمیزاشت و میگفت گرمه نمیخوام
منم که حسسسسسابی کفری شده بودم کشیدمش سمت خودم و داد زدم زود باش بپوش
اونم اشکش دراومد
. دید عموش داره میاد رفت پشت در و گفت نمیخوام بنده هم روم به دیوار
لپشو کشیدم
و گفتم همین الان می پوشی وگرنه ..
.........( دیگه نمیگم چه تهدید خطرناکی کردم )اونم گریه کرد و پوشید رفتیم سمت خونه مادرجون موقع پیاده شدند میگه بابا تو کجا میری ؟ باباش میگه مسجد . میگه منم میام .
( بچه ام ترجیح داد با من نباشه . وقت خواب دیدم اس داده کجائی ؟
) خوبه خودشون پیاده ام کردنا ( و من ندیده بودم دوباره اس داده بگو دیگه ؟
گفتم خونه مادرجون چطور مگه ؟ میگه هیچی همینجوری .
بچم دلش تنگ شده بود برام . خواب بودم که اومدند صبح زود بیدار شده بود و اومد پیش من خوابید .
دعوای شبمون یادمون رفته بود و زندگی شیرین شده بود . علی اومد دنبالش و رفت خونشون . من و ماهان هم بعدش رفتیم . دوباره شب اومد پیشم گفتم راستی مگه من باهات قهر نبودم چراصبح اومده بودی پیش من خوابیدی آیا
؟ میگه خوب منم قهر بودم اصلا تو مامان بدی هستی برای چی منو زدی هان
؟ گفتم حقت بود بچه بد باید تنبیه شه تااااازه لطف کردم نزدمت من فقط لپتو کشیدم
میگه نهههههه تو گوشمو پیچوندی
. میگم امیررضا من فقط لپتو کشیدم میگه نخیرم الکی نگو گوشمو پیچوندی
( اونقدر عصبانی بودم یادم نیست ولی قسم میخورم لپشو کشیدم . شایدم اون راست میگه نیدونم ) پرید رو م و خفتمو گرفت و میگه من انتقامم رو میگیرم چرا منو زدی هان ( با خنده ) گفتم حقته چرا اذیتم میکنی تو . میگه نه انتقام 5 سال پیشم رو میگیرم ازت چرا اون موقه چک زدی منو . ( باور کنید یادم نیست ولی چند وقت پیشا میگفت من چهار سالم بود تو یه بار منو چک زدی ) گفتم اصلا میدونی چیه بچه باید روزی سه بار هر 8 ساعت یه چک بخوره من در این مورد کوتاهی کردم
. الان هم چند روزه که همش میخواد ازم انتقام گذشته اش رو بگیره .![]()
مامانایی که روزی هزار بچه هاتون دعوا میکنید روزگار خوش میگذره آیا ؟بهراسید از انتقاااااام سخت کودکانتان ![]()
![]()
![]()
بابابائی مراسم شام غریبان هم شرکت کردی و شمع روشن کردی . قبول باشه مامان ی.
جمعه آخر شب هم برگشتیم که بازهم خداروشکر به ترافیک نخوردیم .
قرار شد گوش شیطون کر اگر خدابخواد هفته ای یه روز استخر اداره رو بریم .
داشتم بقچه ام رو آماده میکردم با توجه به رشد عرضی که داشتم گفتم بزار ما.یو هارو یه امتحانی بکنم میگه مامانی برای چی می پوشی مگه میخوای استخر بری ؟
( خیلی خیلی استخر رو دوست داره وحاضره هرروز بره . امان امان از بابائی تنبل و سرمایی
- برای همین بهش نگفتم که قراره برم )گفتم ببینم به تنم میشه یا نه شاید روزی بختشون باز شه میگه مامانی همین قشنگتره اون یکی بهت نمیومد ( تنگم شده بود و زار میزد به تنم
) گفتم چشم . ![]()
سه شنبه بعد استخر هم رفتم خونه و بعدش جلسه مدرستون که به زور تحمل کردم . بابائی هم همش چرت می زد . یکککک بوی شله زردی هم پیچیده بود به بابائی میگم این که داره شر و ور میگه بیا بریم قابلمه شونو هم بزنیم ته نگیره یه وقت . فکر کنم صبح قراره بهتون شله زرد بدن .به مدیرتون گفتم کیفی که چهارشنبه ها میارن خونه خیلی خیلی سنگینه من نگرانشونم کمر درد میشن میگه خانم ما که چند بار گفتیم بهشون همه رو نبرید هر چیزی که میخواین خونوادتون ببینند رو ببرید . ( امان از دست این وروجک – اعتبار نمیکنه کتاباشو بزاره مدرسه میگه بچه ها خرابشون میکنند ترجیح میدم بیارم و شنبه ببرم )
خوشگله نه
امیرحسین ناناز
ماهان طلا - همین روزا براش زن میگیریم ![]()

یک روز رفتیم براش پرگار بخریم این نقشه و اون دوتا مداد پیچ گوشتی رو هم خرید.
دیدم عکس مکس ندارم گفتم اتاقشو بزارم :




سومی رو از قبل از به دنیا اومدنش خریدیم سنش از امیررضا بیشتره . دومی هم بردیا داداششه . بچم خوش اخلاقه همش میخنده .












اونقدر استیکر چسبونده که هرکاری کردم تمیز نشد ![]()





شلخته هم خودتونید پدرم دراومد اتاقشو جمع و جور کنم تا بشه همین
هر چی اضافه بود چپوندم تو تخت مهمان و صندوق تختش و انباری
*جمعه شله زرد درستیدم .
یاد همه دوستان هم بودم


**از کی میگفت برام یامانگاسور
( از جک و جونورای بن تن که شونصد تا هم ازشون داره )بخر ( از اسباب بازی فروشی بغل پیتزائی دیده بود)و من نمیخریدم براش تا اینکه 5 شنبه بعنوان کادوی سیزده آبان ( روز دانش آموز ) بردیمش بیست لقمه وبعد براش خریدم .
نوش جان 
شب تو خواب و بیداری بودم که میگه مامان برات گردنبند درست کردم بنداز گردنت گفتم مامانی الان که خوابم بزار صبح . تا بیدار شدم آورد و گردنم انداختم کللللی هم ذوق کرد . ![]()
آرتروز گردن گرفتم من ![]()
***شطرنج با حداقل امکانات
( دوتا مهره رو گم کرده بود بجاش پسته گذاشتند )


****اینم نقاشی مدرسه اش ( جدیدا دوباره رو آورده به نقاشی و از رو کتاب سنا کلللی نقاشی میکشه و ذوق میکنه .( کتاباشو شونصد سال پیش خریده تازه بختشون باز شده )

****5 شنبه و جمعه با هم رفتیم مسجد اداره و کلی خوشش اومده . شب اول میگه مامان شمردم دوهزار بار سینه زدند
. بابائی میگه سینه زدنا رو می شمرد کامل
. شب دوم گفتم خسته ای نمیخواد بریم میگه نه مامان بریم فقط دیرتر بریم که به شامش برسیم من از ته دیگش خوشم میاد
. نشون به اون نشون فقط یه تیکه ته دیگش رو خورد و گفت من سیرم . ![]()
فدای عزادار کوشمولوی خودم ![]()
******تو کتابشون گفتند از مورچه چه میدونید نوشته من از مورچه چیزی نمیدونم و نمیخوام بدونم ![]()
![]()
میگم چرا اینو نوشتی میگه این که چیزی نیست امیرسعید نوشته من مورچه ها بدم میاد اونا دزدند و غذای مارو می دزدند . ![]()


عشق پاک کن شده عجججججیب
وای وای وای چقدر خشن
اول یک سوال از بچه های عزیز : طلوع صبحتان را با نوای دلنشین چه کسی آغاز می کنید ؟ بابا یا مامان ؟ ![]()
ساعت شش و ربعه . امیررضا بابائی پاشو . دودقیقه بعد : امیررضا پاشو الان سرویس میاد . گلپسر با یه چش باز و اون یکی بسته بیدار میشه و اونقدر به در و دیوار میخوره تا برسه دستشوئی .
دستش رو میگیره زیر شیر آب و فقط دوتا چشمش رو میشوره . بقیه صورتش کی آیا قسمتشون بشه رنگ آب رو به خودشون ببینند الله اعلم . ![]()
بابائی صبحونه چی میخوری ؟ غر غر کنان یواش میگه هیچی ؟ بابائی شیر بدم یا تخم مرغ بزارم . نه نمیخورم . نیمرو درست کنم ؟ نه نه نه اصلا هیچی نمیخورم اینقده نپرس .
( همه اینا در عرض ده دقیقه یا کمتره که مامی نیت کرده بود اگر خدا قبول کنه یک کم بیشتر بخوابه و ببینه این دوتا چه میکنند که به غلط کردن میفته و از تو اتاق دااااااد میزنه پرسیدن نداره که بابا صد بار گفتم یه چیزی بزار جلوش و بده بخوره
( کلا هر چی ازش بپرسی میگه نمیخورم باید مجبور شه بخوره اونم توسط خشونت های مامی )
نتیجه اخلاقی : برای اینکه اخلاق سگی سر صبحت سگی تر نشه مادر محترم .
چشمت کور دندت نرم خودت پا شوو راش بنداز خوب چه توقعاتی داری از عناصر ذکورمنزل -
؟ها والله .....
***** صبح روز بعد :در راستای نتیجه گیری بالا . مامی بیدار میشه میره بالاسر گلپسری . مامانی پاشو صبح شده . مامان یه کوچولو بخوابم . آخه خوابم میاد . باشه فقط دودقیقه هان. مامی هم پیشش دراز میکشه و نازش میکنه و گاهی قلقلک و بازی و ... اونم میخنده و خوابش می پره . دوباره با چش و چال میره تو در و دیوار تا برسه دستشوئی . بازهم فقط چشماش . مامی دستشو میگیره زیر شیر آب و کل صورتش رو میشوره و همیدیگه رو بلخ میکنند و میره لباساش رو میپوشه . دگمه هاش سهم مامی هستش که ببنده میگه آخه خیلی سفتن . در حین لباس پوشیدن یه خرما گردو میره تو دهنش ( گوش شیطون کر یکی دوهفته است دیگه غر نمیزنه که خرما دوست ندارم هی بهم نده . تا میبرم سمت دهنش . دهنه باز میشه و خرما میره توش . فکر کنم بچم شرطی شده بهش ) میشینه سر میز و سه تائی صبحانه می زنیم تورگ. کمتر نق میزنه که نمیخورم .و از عجائب هشتگانه خلقت اینکه حتی پنیر گردو هم میدم دستش میخوره بدون هیییییچ نق زدنی ( پنیر گردو جزو مواردی بود که با جنگ و جدل و کشتی و کتک کاری می بایست یه لقمه بخوره ولی حالا هوینجوری میره دهنش )کورن فلکس و شیر و تخم مرغ آب پز با گوجه و سس و نیمرو یا املت هم جزو گزینه های کمی تا اندکی مورد علاقه است برای صبحانه اش. مامی داره رو پروژه شیر عسل ( شیر خالی میخوره ولی با عسل رو با اکراه و ...)و کره عسل کار میکنه که انشاالله مقبول افتد . آب میزاریم تو کیفش و تغذیه میان وعده که اصلا و ابدا حرفش رو نزنید که گناه کبیره است و مستحق عقوبت خواهیم بود .( هر گاه برده دست نخورده برگردونده و به هییییچ وجه زیر بار نمیره که میان وعده بخوره تو مدرسه به جز دو سه بار که این افتخار را به میان وعده های عزیز دادند )
بهد ییهو صدای بوق سرویس میاد و دبدو که اگر نره این خانم همییییینجور بوق میزنه تا این بره دم در . حال میکنید چه راننده با کلاسی داریم ما .
به استحضار می رساندهمه امورات فوق در عرض کمتر ازنیم ساعت اتفاق افتاده بید ......
****یه روز عصر اومده خونه زنگ میزنه بهم میگه مامان هیچی نیست من بخورم . ؟ میگم خوب ببین یخچال چی داریم میگه من اونا رو نمیخورم . بعد میگه مامان کوفت نیست من بخورم ؟
( اگر سیب زمینی سرخ شده و پیتزا و کیک مامان پز و ... نباشه یعنی خونه هیچی نداریم . یه وقت خدائی نکرده از میوه و آجیل و لبنیات اسم نبرید که مرتد شناخته خواهید شد . )
**********مامانی میشه برام موتور بخری از اون واقعی های کوچولو که با بنزین کار میکنه ؟
چشم عزیزم الان دستم بنده فردا برات میخرم .
ماماااااان مسخره نکن جدی میگم .
آهان جدی بود باشه پس نمیخرم برات .
مامممممممممااااااااااااااان .
*********دیالوگی که هزار بار تو خونه اتفاق میفته ( مامان میشه برام آب بیاری آخه نشستم نمیتونم بلند شم ( چه کار سختیه بلند شدنا ) گاهی میارم و گاهی میگم خودت پاشو بیار . یه بارگفتم مامان انصافه من از صبح سر پام . اداره ام الان اومدم خونه شیفت دوم کارمه باید غذا بزارم کارهای دیگه انجام بدم . ببین من چقدر کار میکنم زحمت میکشم . خسته شدم خوب ( خودمو براش لوس کردم که دلش برام بسوزه ) میگه آررررره خیلی کار میکنی تو . تو که همش خوابی . یه ساعت کار میکنی شیش ساعت میخوابی . خییییییلی کار میکنی تو . جاااااااااان .
توهمه زندگیت یه همچین پسری داشته باشی دشمن سیری چنده ؟ ![]()
*********5 شنبه که مثلا روز خانواده بید از صبح تا دوازده شب در حال کزتینگ بودیم
و برای اینکه یه بخاری تو اتاق گلپسر بزاریم کل خونه رو سرو ته کردیم و هممممه چی جابجا شد تا بخاریه جلوس کنه تو اتاق و الحق که اتاقش هم جمع و جور شد و جادارتر ( مردم از بس خجالت کشیدم پیش معلم زبانش و هی گفتم ببخشید اتاقش بهم ریخته است – یکساله همش همینو بهش میگم طفلی پیش خودش میگه کی خونه ات مرتب بود آیا ؟
- جمعه هم رفتیم شهر و ند و خرید کردیم اونجا خامه قنادی دیدم خریدم و براتون کیک درستیدم و برای اوووولین بار براتون با خامه تزئین کردم که خیلی خوشمزه شد . مافین هم درستیدم . آهان تو شهروند یه تفنگ دیدی و گفتی برام بخرید گفتم مامانی تو دیروز سیصد و پنجاه تا تفنگ جابجا کردی بااااازهم ؟ میگه آخه این یکی سوراخ چپ زاویه راست لوله فلانش با اونا فرق میکنه . جاااااااان .![]()
******برای سنتور بازی در می آورد که نت هاش سخته و دوستش ندارم و ...
( به میل خودش رفته بود و داشت کچلمون میکرد که برام بنویسید و سنتور بخرید و ... حالا دبه می کرد ) ماهم مونده بودیم چیکار کنیم که علت رو در استادش یافتیدیم که نتونسته بود باهاش ارتباط برقرار کنه این پسر ک لوس و بچه ننه ما . با استادش صحبتیده شد و ظاهرا نتیجه داد همونروز هم نتاش رو حفظ کرد و دیروز میگه مامان قرار شد منو برای کنسرت هم ببره . استاد گفته تو که اینهمه قشنگ بلدی بزنی چرا تنبلی میکنی تو که از منم بهتر میزنی .
ضمنا آقا زاده ما تا حالا دوبار مضرابشو شکونده .![]()
*******برای تعطیلات عید غدیر خاله اینا اومدن خونمون. دائی هم با ماهان و فاضله اومدن . چهار شنبه عصر اومدندو شام رفتیم خونه دائی حجت. فرداش بردیمتون تیراژه و ماهان فینگیل و شما حسسسسسابی ترکوندید . بوف ناهار خوردیم و اومدیم خونه و من و خاله و عمو محمد رفتیم بیمارستان عیادت حاجی ( یادم رفت بگم حاجی دوهفته بود اومده بود تهران برای قلبش و دکتر براش آنژیو نوشت و بعد گفت تنگی داره و استنت گذاشت و بیمارستان بود . بابائی پیشش بود .بعد از بیمارستان هم اومدیم خونه و شمارو که تب داشتی بردیمتون دکتر و گفت سینوست چرک کرده .تولد امیر سعید هم نشد بری چون از بیحالی خوابت برد . جمعه هم مهسا رفت گوشی خرید شماهم باهاشون رفتی . برای ناهار هم دائی اینا اومدند خونمون و عصر هم همه رفتند خونه هاشون و شام عروسی همکارم دعوت بودیم ( آقای خ)چون خیلی خسته بودم دوساعت خوابیدیم و بعدش آماده شدیم رفتیم . تو مسیر با خاله فرشته قرار گذاشتیم و باهم رفتیم . خیلی تو تالار حال نداشتی و تا ما خداحافظی کنیم و بیایم شما تو ماشین خوابت برد . شنبه هم نرفتی مدرسه چون مریض بودی .
حاج آقا یکشنبه مرخص شد و دوشنبه رفت شمال .
هفته قبلترش رفتیم شمال و اونجا برات تولد گرفتیم . گفتی تهران هم باید دوستامو دعوت کنی که اون مونده تا وقتی که حوصله کنم و برنامه ریزی کنیم برات .
عکس تولدشمال رو تو همون قبلیه اضافه کردم .
****آهان یه روز هم رفتیم قم . یه 5 شنبه که حوصله ام سر رفته بود و بد جور دلتنگ بودم و حالم خوب نبود و برای مراسم هفت عموم هم نشد که برم گفتم بیاین بریم قم .اونجا حسسسسابی فوتبال دستی بازی کردی و با حسین و زکیه بدو بدو کردین . جمعه هم برگشتیم .
--------
*****یه چیزی میگم نخندینا . دیروز ساعت ۵ رفتم خونه دیدم گلپسری خوابه . بعد از نماز منم گرفتم خوابیدم
ساعت ۸ بیدار شدم فکر کردم همسری هنوز نیومده عصبانی شدم که چرا نگفته دیر میاد کلی باخودم غر زدم و بهش زنگیدم یهو دیدم یکی ااومده بالاسرم میگه ها چیه ؟ گفتم وا تو کی اومدی؟
دوباره خوافیدم صبح بیدار شدم
اینگده حال داد که نگووووووووو.
-----
خیلی ضایع بود که همه چی رو از آخر به اول دارم میگم دیگه نه .
به زودی در این مکان عکس قرار میگیرد ![]()
ثانیه ها و دقیقه ها در انتظار آمدنت لحظه شماری میکنند فرداروز توست عسلکم .

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت
امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق
خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم . . .
تولدت مبارک عسلکم


دلم میخواد بدونی تو این همه ستاره / هیچ کی اندازه ی من نگاتو دوست نداره
تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره / اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره . . .







سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست
آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی
تنها ستاره ی آسمان دلم تولدت مبارک


پلک جهان می پرید
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
اتفاقی می افتد
و
فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک زیباترین واژه هستیم






**********************



عکسهای تولد در شمال

کادوی صاحبخونه - لوازم تحریر انگری برد
یکسری از کادوهای دریافتی
![]()

اون وسطی ترانسفورنمیدونم چی چی که تبدیل به ماشین شده رو خاله مهسا (همکارم ) براش گرفته . اون پاوررنجرها کادوی خاله محبوب و دائی سعید . به انضمام وجوه نقدی که گرفته از همکارام و خاله ها و دائی و بابابزرگ ها.خودمم با عنایت به اینکه قول داده بیدم هییییچچچچچی نخریدم براش
البت خودش اینطور فکر میکنه وگرنه اون پورشه رو من خریدم



کادوی معلم زبانش که حسسسسابی سرمونو گرم کرد![]()
کادوی خاله فرشته ) همکارم
موقع خواب وقتی همدیگه رو بوس کردییم و شب بخیر . بعد کلی بوس دادن میگی من بوست نمیکنم تو که برام تولد نمیگیری ؟ گفتم بیخیال من که حسسسسابی بوسیدمت شب بخیر . ![]()
حالا از شما چه پنهون عین خ ر موندم تو گل که امروز رو چیکار کنم که هم رو حرفم بمونم هم بهر حال روز کودکه خوب .
احتمالا شب ببریمش بیست لقمه که خیلی دوست داره لااقل کاچی به از هیچی
انا لله و انا الیه راجعون

و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی ، جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی ، آغازی بی پایان را می سراید .
و اینبار تو رو با خود برد اینبار تو رفتی و صدای حرفهات - خنده هات - شوخی هات - درد کشیدن هات - همه و همه خاطره شد برام . انگار خواب بودم یا نه الان خوابم و طنین صدات تو گشومه . تند تند حرف زدنات . آره آره آره گفتنات و ....
اونقدر عجله داشتی برای رفتنت که حتی منتظر نموندی عزیزانت رو ببینی . خیلی عجول بودی خیلی .
خوش به حالت که رفتی و آروم گرفتی . خوش به حالت که رفتی و مامان رو دیدی . مامان برات زحمت ها کشیده بود یادته خودت همم همش میگفتی . حالا اونجا هم برات کلی برنامه چیده اینو همه فامیل میگن که مدتهاست خوابشو میبینند که در تدارک یه مهمونی بزرگ بودش مهمونی برای تو . خوش باشید برای ابد . خوشا به حالت و بدا به حا ما
مریمممممممممم من نمیتونم برات کامنت بزارم ننه . باااااور کن همیشه میخونمت عزیزم . اس میدم هم که نمیرسه آخه به کی بگم من
دخملی های نانازم رو ببوس هوارتا







مامی و بابائی آماده اداره رفتن بعد از گلپسری
صبحانه اول مهر رو اتاقش خورد

هییییچکدومش به کارش نیومد ![]()
منتظر کلاس بندی شدن

صبح که دید یه سری غذا آوردند غر میزد چرا برای من نیاوردید ؟بابائی داره بهش میگه برای ناهارش اسمشو نوشتیم

راستی امروز رفتم کلاستو عوض کردم و قرار شد با امیرسعید تو یه کلاس باشید
این کیف کوچولو برای بردن خوراکیهاتون دادند . کیف اصلیتون تو مدرسه هستش. شنبه میبرید و چهارشنبه میارین تا در جریان کارهاتون قرار بگیریم
لباس ورزشی که بهتون دادن.

اینم کارنامه قبولی کمبریجت که دیشب خانمت برات آورد - همه ستاره هات پر بود- مبارکه عزیزم



برای مسابقه نقاشی ادارمون پول داده بودند که برات اینو باهاش خریدم ( از جایزه نقدی متنفرم )

اون هفته ای اینو دیده بودی و گفتی برام بخر که از اونجائی که یه خودم قول دادم به زیاده خواهیت گوش ندم برات نخریدم . دیروز دلم نیومد و رفتم برات خریدم
البته بهت گفتم با پولی که ادارمون بهت جایزه داد![]()

جمعه تولد ماهان کوچولو بود که متاسفانه بابایزرگش که ماههاست زمینگیر شده بود عصر ۵ شنبه فوت کرد . طفلی زندائی . بیست روز پیش برادرزاده اش تو دریا غرق شد حالاا هم باباش و خواهرش هم یکی دوساله سکته زده و تو خونه و ...![]()
ماهان از چند روز قبلش همش از تولد میگفت و کادوهائی که قراره بگیره . لباس ماشین کفش و ...
برای همین تصمیم گرفتیم خودمون یه تولد کوچولو تو خونه خاله براش بگیریم بدون حضور بابا مامانش البته فاضله اومده بود . این کیک هم به سلیقه این فینگیل خانه که قنادی رو گذاشته بود سرش و میگفت این این . مدام هم میخونه تبلدت مبااااارکه . کیک بیچاره هم که سوراخ سوراخ شده بود ![]()

کیک تولد ماهان که بدجووووور ترکش خورده از دست این فینگیلی ![]()
خوشمزه هست



بابائی شنبه رفت و سنتورتو برات گرفت![]()
****آخر هفته پیش که رفتیم شمال و برگشتی عموخلیل برای دیسک گردنش باهامون اومد .
******دیروز یه سر رفتن بیمارستان دیدن عمو علی و متاسفانه اصصصصلا حالش خوب نیست . از دیشب خیلی خیلی کلافه ام . دیشب هم همش کابوس می دیدم و با تپش قلب بیدار شدم که هنوز هم باهامه . خدایا خودت همه مریضها رو شفا بده جوونه و بچه هاش
خدایا یه ذره استراحت به این دل صاحب مردمون بدی بد نیستا . ثواب داره به خدا .
دوستان برای سلامتیش دعا کنید لطفا .


بزرگ و بزرگتر میشی و ما در حسرت روزهایی که عین باد میگذره و از دیدن کودکانه هات سیراب نشدیم . عسلک ما دیگه مرد شده انگار همین دیروز بود که از این مهد به اون مهد می رفتم تا به دغدغه های مادرانه پایان بدم برای داشتن یک مربی خوب ، یک محیط آروم و دوست داشتنی برات ،یادش بخیر اون روزی که پشت درمهد می ایستادم تاتو آروم بشی و آروم بگیرم و برم خونه. روزی که با خاله آذر روی تاب و سرسره و... مینشستی و تو هق هق کنان می گفتی مامانم رو میخوام
و آذر با حوصله باهات بازی میکرد و بهت یه اسباب بای داد و چه زود باهاش دوست شدی تا اونجا که وقتی اومدی خونه میگفتی مامان فردا کی باید برم مهد ؟
از اون روز سالها گذشته و تو امروز میری کلاس سوم مرد کوچولوی من . مدرسه ات درست روبروی همون مهده .![]()
پارسالت که میرفتی دوم
**************
امروز به اتفاق بابائی رفتیم مدرستون و ووقتی ترافیک رو دیدی میگی مامان ما به موقع نمیرسیم مگه نه ؟
گفتم روز اوله و ایرادی نداره . رفتیم و شما کلاس بندی شدین و رفتی بالا .اومدم تو کلاس ازتون عکس انداختم و با خانمتون آشنا شدیم و اومدیم اداره . تو حیاط وقتی فهمیدی غذاتون قیمه است کلللللی غر زدی که چرا برام غذا نیاوردی من قیمه نمیخوام .
گفتم حالا امروز رو بی خیال تا ببینم چی میشه . شنبه جوجه یکشنبه کوبیده دوشنبه قیمه سه شنبه لقمه و چهارشنبه قورمه که گفتی من دوشنبه و چهارشنبه رو دوست ندارم و خودم غذا می برم
. از عصر امروز هم با سرویس میای خونه . موقع رفتن ازت فیلم گرفتم و میگم چه حسی داری میگی بددددد
میگم چرا میگه دوست داشتم تو خونه سیدی ببینم بازی کنم ووووووو. میگم خوب اینجوری که مثل پینوکیو میشدی و گوشات دراز و ....![]()
کیک تولد بابات
کادوئی که با کارت خودت برای بابائی خریدی
گلی که از همکارم گرفتی

*********
هفته پیش یک روز اومدی ادارمون ( همون روز که دائی نبود )و رفتی اتاق همکارا و اومدنی یکی از همکارا این گل خوشگل رو بهت داد و هرروز نگاه میکردی ببینی غنچه هاش باز شده یا نه .
شنبه 30شهریور بابائی رفت مدرسه و لباس فرمتون رو تحویل گرفت ( دودست جلیقه و شلوار لی و پیراهن آبی چهارخونه و یک دست لباس ورزشی )که یکی از جلیقه ها بزرگته .
*******
عمو علی (بابای عاصف)دوهفته است که بیمارستان بستریه –تشخیص سرطان خ و ن هستش .
شنبه خونواده اش اومدند تهران و نگهشون داشتیم ( هر سری میومدند و می رفتند )سه شب رو دائی پیشش مونده بود و برای همین شما شنبه نموندی خونه و اومدی ادارمون . به همکارام میگی نمیشه منو استخدامم کنین که من مجبور نشم برم مدرسه ؟ میگم اینجا چیکار میخوای بکنی میگه هیچی میرم توسایت و دانلود میکنم و سیدی میبینم و ....
4 شنبه که رفتیم عیادت یه سر هم رفتیم شهرون آ ر ژ انتین و شما هم کللللی دفتر خریدی با اینکه داشتی یه هایدا هم برداشتی و همونجا خوردی
و رفتیم پای صندوق بعد از حساب کردن
میگی مامان من هایدا هم داشتم هان
این شد که یکی دیگه آوردی تا بارکدشو بزنن و گفتی پس اینم می بریم خونه دیگه
.5 شنبه هم رفتیم با زار و برات کیف گرفتیم .شنبه هم ظهر رفتیم خونه تا مهمونامون اومدند و شما تند تند اتاقتو جمع و جور کردی تا عاصف بیاد و بازی کنین ( عاصف چهارپنج سال بزرگتر از شماست ) بعد بابائی مارو برد بیمارستان و شمارو برد سنتور و بعدش دندونپزشکی . تا هشت بیمارستان بودیم و شما اومدید دنبالمون و اومدیم خونه .البته قبلش دوباره رفتیم شهروند چون عاصف میخواست برای مدرسه اش یه سری خرید کنه که شما هم دفتر زبان برداشتی .برگشتنی بود که دائی مسعود زنگ زد خونه نیستید ؟ زنگ بالا رو زد و رفت خونه و 5 دقیقه بعد که اومد بیرون دید ماشینشو دزد زده . ![]()
5 شنبه تولد ماهان کوچولو هستش و مخمو تیلیت کردی که براش چی بخریم ما .
++++آهان تو اداره همکارم بهش میگه تو که این همه نی نی دوست داری چرا به مامان نمیگی برات بیاره و کلی براش روضه خوند گلپسری برگشته میگه نه نمیخوایم ماهان هستش خوب .
یه نقاشی هم برای هفته دفاع مقد س کشیدی و دادی همکارم که تو مسابقه شرکت کنی .
(جواب آزمایش الهی مون درست در نمیاد اگر عمری از حرام و لقمه اش ناشتا نباشیم )
تولد بابائی :دهم شهریور تولد بابائی بود و قرار بود گلپسری برای باباش کادو بگیره رفتیم باهم کیک خریدیم ( بماند تو اون شلوغی کیک رو بهم اشتباه داده بود و کلی معطلی و ...
) بعد رفتیم برای باباش پیرهن خرید و از کارت خودش حساب کرد و چون پولش نمی رسید 25 تومن هم من بهش داد م اومدیم بیرون میگه مامان من میخوام رسیدشو نگه دارم و با کارت ( کارت هدیه بوده ) بزارم تو آلبومم و کنارش بنویسم من و بابام
. چون اولین باره با کارت خودم برای بابا کادو خریدم . ![]()
شب هم که شمع رو فوت کرد گلپسر کادوش بغلش بودو میگه مامان الان تو هم شریکی چون بقیه شو داده بودی ؟ ![]()
*****تولد خودم :راستی دوم مرداد هم تولد بنده بودا
( یادم رفت تو مرداد نامه بنویسم )دائی اینا اومده بودند خونمون ( اولین باری بود که امیر حسین کوچولو میرفت مهمونی
. )همون شب هم آش نذری پخیده بودم و پخش کردیم ( ماه رمضون بود دیگه )
*****چه راننده خوبی :تو مدتی که می رفت مدرسه عصرها چون کامپیوتر داشت با سرویس نمیومد و براش آژانس میگرفتند یه بار یادش میره پول راننده رو بده و میاد خونه
به دائی میگه چه راننده خوبی بود ازم پول نگرفت آخه آشنا بود
. بعد چند دقیقه راننده زنگ میزنه و به دائی میگه پول این بچه رو کی باید حساب کنه ؟ ![]()
****لاغر شدم :هر شب میریم پیاده روی و گلپسری میگه احساس میکنم لاغر شدم ببین شکمم کوچیک شده .![]()
کفش خریدم استخر رفتم خوش به حالمه :جمعه که دائی برای مراسم دوستش رفت و کللللی غر زد که من تنهائی حوصله ام سر میره ( البته میترسه ) شنبه عصر دائی و علی اومدند و گلپسری خوش به حالش شد . دوشنبه هم رفتند استخر و حال کردند . ظهرش هم رفتیم منیریه و براش دو جفت کفش گرفتیم و یه توپ هم برای ماهان گرفتند . گیر داده بود برای ماهان هم کفش بخر آخه من سایزش رو ندارم که بابا جان .
((خدایا به بزرگیت قسم توی عکس دسته جمعی ، جای هیچ مادری رو خالی نزار ))
سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللام و صد تا سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللام ما اومدیم .![]()
فکر کنم یک ماه و اندی بود که نبودیم البته بودیم هان به چشم نمی میومدیم .
یه علتش قطعی نت و هی قطع و وصل شدن و خرابیش بود یه علتش تنبلی ماه رمضون و همش خواب و همش خواب و همش خواب بود ( البته نه به این شدتش هان ) البته به همه عزیزان چراغ خاموش سر زدم من ولی بدون کامنت خدائیش اصلا حال نداشتم . ضمنا عزیزان رمزی نویس رمزهارو رد کنید بیاد که بددددد جور به رمز سبزتان نیازمندیم .. و اما خلاصه اخبار :
*استخر گلپسری رو گذاشتیم حیاط و آبش کردیم و گهگاهی میرفت توش بازی میکرد البته نه مثل سالهای قبل چون هوا بس ناجوانمردانه گرم بود .


** شب نوزدهم شله زرد پزوندم و بابائی و گلپسری پخشش کردند .


ماه رمضون رو یکبار به اتفاق دائی سعید گلپسر و بابائی رفتیم باغ پرندگان ( شونصد ساله هی میخواستیم بریم و جور نمیشد اونرروز برای کتاب دائی رفتیم و سر از باغ در آوردیم .بگذریم که روزه بودیم و جون نداتشتیم و هر چی پسری میخواست بدوه و همشون رو ببینه برعکسش ما اصصصصلانا نداشتیم و دم اذان بدو رفتیم هفت آ سمان و افطار و .... و الحق که عین قحطی زده ها بودیم و هلاک آب و غذا بودیم .






عااااشق این توقان شده بود
****بعد اینکه اداره یک حالی بهمون داد و تعطیلمون کرد یه هفته تو خونه خوردیم و خوابیدیم ( اون همش خواب و خواب و خواب اینجا صدق میکنه ) بعدش شبهای قدر رو( نوزدهم رو تهران بودیم ) رفتیم شمال و یکشب هم مسجد هم رفتیم به اتفاق خاله ها و شما اونشب حسسسسسسابی مراسم رو انجام دادی و میگفتی مامان گلوم ترکید از بس یا علی یا علی گفتم ( بچم جوگیر شده بود و وقتی چراغها رو خاموش کرده بودند حسسسسابی داد زده بود )
یک روز بعد از فطر اومدیم تهران ( همون شبی که بارون باریده بود هان . من براتون از شمال آورده بودم دعام کنید . وایییی اگر بدونید جاده چه هوائی شده بود مه و ابر و باد و بوران و ... اصلا نمیتونستی جلوتو ببینی . اینم داشته باشید که یه جاهایی هم کوه ریزش کرده بود و بلافاصله بعداز رسیدن ما جاده رو بسته بودند . حالا ببینید من با چه مشقتی هوای شمال رو براتون آوردم .
بعدش دوباره بخور بخواب و ( البته یکشنبه سه شنبه ها براشون کلاس گذاشتند و باید میبردمش ضمن اینکه دوشنبه چهارشنبه هم ژیمناستیک نوشتمش و صبح ها می بردمش . آخر هفته هم بابائی ماموریت ارومیه بهش خورد که ماهم آویزونش شدیم و رفتیم باهاش و اونجا هم بازارو دریاچه و .....(مهاباد و پیرانشهر هم رفتیم )
مسیر رفت

شیخ تپه یا تپه شیخ -به قولی بام ارومیه
امیرحسین کوچولو بچه همکار بابا ئی در ارومیه - روجک به امیررضا میگفت نینی - بعد رفتن ماهم کللللی گریه کرد و تا آخر شب همش نینی نینی میگفت

دریاچه ارومیه - البته باید بگم دریاچه نمک - متاسفم فقط همینو میتونم بگم


و بعدش تهران و بعدش دوباره شمال که بااازهم بارون شده بود ( خدائی شمال اصلا تابستونو حس نمیکردیم با اون هوای لطیف بهاریش .برعکس تهران که جهنم شده بود ) روز جمعه هم اونقدر پسرک غر زد که من شنا نرفتم و دریا و ... که اومدنمون رو عقب انداختیم و جمعه که هوا خوب شده بود عصرش بردیمشون شنا و قایق سواری و دلی از عزا در آوردند و اومدنی میگه بالاخره بعد از پننننننج سال مارو بردین دریا . میگم آخه تو 5 سالت هست آیا ؟ میگه مامان مثله یعنی خیلی وقته نبردین منو.
آهان روز عید فطر هم برای امیر حسین کوچولو یه جشنی تو شما ل گرفتن و شما هم خوش گذروندی .
ماشالله یادتون نره هان![]()
****جدیدا خیلی خیلی خیلی به خرید سیدی و بازی روآوردی و حسسسسسابی مارو کلافه کردی البته دل به دلت نمیدیم گاهی و نمیخریم ولی خوب با غرغر هات روبرو میشیم نه به اون که بابائی گفت تا بعد ماه رمضون سیدی نمیخرم و تویک ماه لحظه شماری میکردی کی فطر میشه و رفتی سیدی بخری نه به الان که هرروز داری چند تا چند تا میخری ..هی هی هی .این نیز بگذرد .
****گلپسری و مامی ایشان جدیدا رشد عرضی داشتند و یه کوچولو وزنیده شدند و مامی تو خونه بهش میگه فدای توپولوی چاقولوی خودم بشم اونم میاد میگه فدای مامانی گامبالوی خودم بشم
...( اگر من ظرف یکماه مانکن نشدم حالا ببینید
)همه اینها هم برای بخوربخورهای تو خوته وسفربود من نمیدونم چراهمش تو ارومیه هی گرسنمون می شد .تا بیدار میشدیم زنگ می زدیم بابائی که ما گشنمونه زودی بگو غذامونو بفرستند .تا بابائی میومد هم میگفتیم واییی داریم میمیریم از گشنگی . همسری میگفت بابا چتونه جوع گرفتین شما . نه تحرک دارین نه هیچی چتونه پس . خوب دیگه نتیجه میشه این که از هر طرف قلمبه بزنه بیرون ها والله تقصیر من چیه خووو.
بن تن هاشو ردیف چیده بازی میکنه -یکی دوبار هم سرکی به لگو هاو آجر های خونه سازیش زد




این نیم وجبی هم ژاشو تو کفش گلپسری کرده نه ببخشید تنشو تو لباس دیگرون کرده . عاااااشق اینه که لباس امیررضا رو تنش کنه .
آهان اینم بگم دوبار هم نمایشگاه رفتیم نمایشگاه قرآن تو ماه رمضون و نمایشگاه بازیهای رایانه ای تو مرداد


بفرمائید همبرگر - عاشق اینه که بیرون از این آشغالا بخوره . ببینید چه پیروزمندانه نگاه میکنه .
***********
از اول شهریور مدرستون شروع شده و از ۵/۸ صبح تا ۱۲ کلاس دارید بعدشم تا یک کامپیوتردارید . البته تا ده شهریور ادامه داه و بعدش احتمالا تهطیل می شوید .
**********موسیقی هم برات سنتور نوشتیم به پیشنهاد خودت .
************مریض شدن گلپسری:پریشب دائی مسعود اینا اومدند خونمون با فاضله( ۱۲ شب رسیدند ) .دیشب هم شام خونه دائی بودیم . امیر حسین یه کوچولو لاغرتر شده بود .اومدیم خونه و نصف شب گلپسری از دل درد بیدار شد و گلوله گلوله اشک ریخت.شکم به آپاندیس شک کرده بودم و بابائی میگفت قولنجه .دکتر بین سرما و آپاندیس مشکوک بود . گفت تا دوسه ساعت دیگه اگر بدتر شد ببریدش بیمارستان .خداروشکرفعلا بهتره و خبری از درد نیست خدا کنه چیزی نباشه . مدرسه هم نرفت و عصر هم ژیمناستیکش رو نمیره .
******
پست بالا در عرض چند روز نوشته شده و کلی عکس بود که سیستم بازی در آورد و نشد همشو بزارم. خدابهتون رحم کرد . فعلا اینا رو داشته باشید تا بعد.![]()
سلام و طاعات و عباداتتون قبول حق . کنار سفره افطار و سحری مارو هم گوشه چشمی داشته باشید .
اونقدر ننوشتم که نمیدونم چی رو بگم و از کجا بگم . این هوای گرم و آلوده هم که حال و حوصله برای آدم نمیزاره .
بگذریم .خلاصه وار و تند تند هرچی به ذهنم برسه مینویسم . اگر قاطی پاتی بود ببخشید.
از سفر بگم و گلپسری که یه مدت گیر داده بود که چرا منو نمیبری ویکسری حرفهای اطرافیان که کم کم داشت وجدان دردم رو زیاد می کرد که هی وای من که چه مادر بدی هستم . ولی خداروهزار بار شکر کردم و میکنم که گلپسر رو با خودم نبردم . چون به جرات میگم که اصصصصصلا و ابدا جای بچه نبوده و نیستش و هر کی بچه آورده بود با اعصاب خرد و داغون برگشت .
پروازمون عصر دوم تیرماه روز دوشنبه بود و برگشتمون پانزده تیر صبح شنبه . چون فرودگاه مدینه در دست تعمیر بود مقصد جده بود و بعد از کلی علافی با اتوبوس به مدینه رفتیم . هوای مدینه مثل تهران بود و کمی تمیزتر البته . اما امان از مکه و هوای فووووق العاده آلوده و گرمش . تو این مدت هر بار که همسری تماس میگرفت سعی میکردم با امیررضا صحبت نکنم تا هم خودش هوایی نشه و هم . البته یکی دوباری صحبت کرد و سراغ سوغاتیهاش رو می گرفت . آهان اینم بگم که قبل رفتنم یه لیست بلند بالا تهیه کرد که برام بخر از لامبورگینی و آئودی گرفته تا لباس جان سینا وباب اسفنجی و .......
خلااااصه اول باری که زنگ زد میگه مامان برام چی خریده و آمار سوغاتیهاشو گرفت . دوروز دیگه که بابائی اداره بوده خودش زنگ زده ( در نبود من پسر عموشو آوردیم پیشش بمونه و باهم بازی کنند که کمتر دلتنگی کنه )و میگه مامانی دیگه چی خریدی ؟ میگم عزیزم من که هنوز نرفتم بیرون که . میگه باشه مامان سعی کن بیشتر اسباب بازی بخری باشه میگم شمارمو از کجا آوردی میگه از بابائی گرفته بودم . گفتم شماره اینم بگم که امان از این سیستمشون . من رفتنی شماره ایرانسل گلپسری رو بردم و روز اول خوب بود و همون روز هم تقریبا همه شارژم رو استفاده کردم . از روز دوم نه ایرانسل و نه همراه اول و نه دائمی هیچچچچکدوم راه نمی داد و بالاجبار عربسل گرفتیم که تا چند روز خوب بود ولی اونم دبه در آورد و طفلکیها نمیتونستند از ایران تماس بگیرند و دوروز آخر این یکی خراب شد و اونا درست شدند ( ایرانسل و ... ) ماجراها داشتیم باهاشون .
مدینه هرروز میرفتیم مسجد النبی . سه بار موفق شدم برم روضه رضوان . یک بار قاطی عربها
و دوبار با ایرانیها . یک روز دوره گذاشتند و چند تا مسجد و کوه احد و ... رو هم رفتیم . من و بابابزرگ یه اتاق بودیم و خاله اینها یه اتاق دیگه . تقریبا همه به نوبت سرما خوردند از بس بیرون گرم بود و اتاقها و مسجد سرررررد.
دوبار هم محرم شدیم یکبار از طرف خودم و یکبار هم برای مادرجون . یکبار مسجد شجره و یکبار هم مسجد تنعیم بیرون مکه . بار اول بعد از نماز صبح مارو بردند و تو گرما اذیت شدیم و هر چی گفتم بیا خودمون اعمال رو انجام بدیم گفت نه باید گروهی باشه و به اتفاق روحانی ۵ ساعت طول کشید اعمالمون ولی بار دوم که خودمون انجام دادیم دوساعته تمام شد . یک کتاب هم همکارم بهم داده بود که خیییلی به کارم اومد واقعا دستش درد نکنه خاله فرشته . یک سری اطلاعات هم از اینترنت گرفته بودم و واسه خودم یه پا ملا شده بودم .
چون از قبل با خاله طی کرده بودم که بازار بی بازرا هر روز بساطی داشتیم باهم و مدیونید اگر فکر کنید ما بازار هم می رفتیم
حالا خوبه همه خریداشونو تهران کرده بودند اونجا ساک کم آورده بودند و چمدان بنده هم به تسخیر بابابزرگ دراومد
و مجبور شدیم دوتاساک هم بخریم یکی برای بابابزرگ یکی برای بنده بی نوا .
از دلتنگیها و دوری از گلپسری و همسری که بگذریم آرامش خاصی که داشت قابل توصیف نیست مخصوصا حال و هوای مسجد النبی رو خیلی دوست داشتم و طواف دور خانه خدا ( البته بگذریم که همش تصور یه خونه خیلی بزرگتر و محوطه عظیم تری داشتم و با دیدنش یک کم یکه خوردم
)
یه چیز جالب هم از علی کوچولو بگم که موقع اعمال میگفتیم میبینی توروخدا اون موقع که ایران بودیم میگفتند ۷ دور طوافه حالا که اومدیم میگن ۷ دور طوافه - ۷ دور صفا مروه است و بازهم ۷ دور طواف نسا - خوب بابا جان از اول راستشو بگین ۲۱ دوره ما هم تکلیف خودمونو بدونیم خوب .
آخه و دور ۵ صفا مروه زانو دردی شدم که نگو گفتم نمیشه من ویلچر بگیرم علی میگه آره خاله بگیر منم سوار شم که بعد دیدیم همه پیر مرد پیر زنها با پای خودشون میرن رومون نشد ویلچر بگیریم
خیلی چیزها هست کهمیخوام بنویسم ولی الان نه حضور ذهن دارم نه حسش هست انشالله در آینده نه چندااااان دور این پست رو کامل میکنم تا برای گلپسر مامان به یادگار بمونه .
************
امسال با توجه به هوای گرم و بسسسسسیار آلوده تهران برای عسل مامان کلاس خاصی ننوشتیم و حسابی خوش به حالشه . بجز زبانش که مربیسش دوروز در هفته میاد خونه . شنا رو قرار شد باباباش بره استخر و بقیه اوقات رو پای تیوی و کامپیوتر و پلی استیشن و ... می باشند همش بهش میگ مامان اینهمه فیلم نبین پینوکیو میشی گوشهات دراز میشه هان .
علی رغم اینکه بابائی میگه گلپسری در نبود من دلتنگ نبوده و خوش گذرونده و باج گرفته و ....( کی تا حالا دیده مردها بچه هارو بفهمند که ایشون بفهمند . همین که دیده میخنده و بازی میکنه گفته حلللله . آخه بچم خیلی خیلی توداره ). متاسفانه رفتار گلپسر خیلی عوض شده . حساس و زود رنج شده و صد البته عین کوآلا همش به من آویزونه . و یکی دوهفته هست که به هیچ عنوان تو اتاقش نمیخوابه و یکی از ماها باید تا صبح پیشش باشیم و ایکاش فقط خواب بود حتی روز روشن هم تنها نمیمونه در صورتی که قبلا این موضوع براش حل شده بودش ومن مجبور شدم یک مدت با خودم ببرمش اداره و در نهایت دست به دامن دائی سعید شدیم که تعطیلات رو پیشش بمونه تا ریشه یابی کنیم ببینیم مشکل چیه . امیدوارم نبود دوهفته ای من بهش ضربه نزده باشه . هر چند احتمال میدم فیلم ترسناکی دیده و ترسیده . باید بررسی کنم ببینم چی شده ![]()
یکی از سوغاتیهایی که گلپسر رو خیلی خیلی سورپرایز کرده و جزئ لیست درخواستیش نبوده کمربند کشتی کجه که وقتی بهش گفتم خریدم براش همش میگفت مامان جون من راست میگی ؟ یعنی تو واقعا خریدی برام ؟ ( یکی دوبار تیراژه دیده بودیم و براش نگرفتم . از بس مزخرفه این کشتی کج ) به محض ورود به فرودگاه میگفت مامان اسباب بازیهامو کی میدی و من چون احتمالش رو میدادم اونو بالای ساک گذاشته بودم و همونجا تحویلش دادم . تا اومدیم خونه هم همش سراغ سوغاتیهاشو میگرفت و بنده قبل از هر کاری ساکمو باز کردم تا خیال آقا راحت ّ شه . جالبه آمار همشونو داشت و یکی یکی چک میکر دکه همشونو داده باشم بهش ![]()
*****یه خبر خوش هم اینکه بنده عمه شده بیدم . و نینی گولو که قرار بود آخر تیر ماه بدنیا بیاد درست شب قبل از رفتنمون به دنیا اومده بید تا یه وقتی از قافله سوغاتیها عقب نمونه و اسمش تو لیست بره و کوشمولوی عمه یکی دو هفته تو دستگاه بید و بعد از اومدنمون به تهران رفتیم دیدنش و خییییلی کوشمولو و نانازه . و به قول دائی که میگه این هنوز یه روزش نشده و منفی ده روزه فعلا
.
استخر گلپسری رو آبش کردیم و عصر ها میره آب بازی .....
یکی از سرگرمیهای گلپسری موقع رفتن به خونه دائی اینه که ماشین های بالاشهریها رو بشماره : مامان چهار تا پورشه دیدم . سه تا بی ام و دیدم . واو مامان اینو ببین وای مامان اونو نیگا و وووووووو .....خدایا یه ماشین های کلاس چند صد میلیونی و یه کامیون اسکناس را فوری فوری آنی برسان . الهی آمین ![]()
![]()
*****

وقتی لابلای اینا قدم میزنم چقددددددر حست میکنم مامانی و دلتنگت میشم . اینا همش نتیجه علاقه و زحمات تو بوده مامان .پر از دلتنگیم مامانی......

وایییی که چقدررررر پربرکت بوده و میوه داده بود د این درخت و صدحیف که تو نیستی مامانی ...![]()

مسجد النبی - یکی دوروز با این چادر لبنانی رفتم و یه روز رومو گرفتم و رفتم قاطی عربها و ....![]()
قبرستان بقیع
مسجد النبی
مسجد شجره
چه حالی میکنه با این کمربند...

گلپسری و نیما کوشمولوی عمه که بعدش شد امیر حسین