عزیزکم  خوششگلم پسرک شیرین زبونم که لحظه ای بدون تو نمیتونم بمونم . بدون تو دنیا برام هیچه . چند روزیه سرم خیلی شلوغه از وقتی همکارم ( بابای کسری ) با تصمیمات غلط و بی برنامه روسا جابجاشد و رفت واحد دیگه ، کارها رو سرم آوار شده امروز هم که خاله مهتاب هم نیست و از هر طرف برام کار میرسه این فوریه اون آنی اون یکی محرمانه ووووو . سردرد شدیدی گرفتم دوسه روزه که صبحها به زور بیدار میشم همش میگم بزار تا ظهر میخوابم بعد میرم سرکار ولی بعد پشیمون میشم . استخونام درد میکنه چشمام میسوزه نمیدونم شاید دارم سرما میخورم .

 دیگه برنامه هر روزم شده این: ۷ صبح بیدار میشم گل پسری رو با هزار ترفند و بازی بیدار کنم و حاضرش کنم ( قبلا یه لیوان شیر اقلا میخوردی و میرفتی ولی الان همونش هم نمیخوری میگی دوست نداری تو این ساعت بخوری با اینکه بهتون صبحانه میدن ولی دوست ندارم گشنه بری چند روزه که فقط یه دونه خرما به زور بهت میدم و میری مهد)

۷:۳۰ مریم جون میاد دنبالت و مامانی رو میبوسی و دست تکون میدی و میری . منم تا انتهای کوچه رفتنت رو با بغض دنبال میکنم و میام اداره .

۳:۳۰ دقیقه عصر مریم جون شمارومیاره اداره و از مهدت و کارهایی که کردی با هیجان برام تعریف میکنی و من با جون و دل بهت گوش میدم . بعد میوه یا غذا( ترجیح میدی غذاباشه کباب - قورمه - قیمه ) ، بعدش بازی با کامپیوتر ( معمولا سیستم خاله مهتاب اگر خودش نباشه و زود رفته باشه خونه) تایپ کردن و نقاشی رو خیلی دوست داری . بعد میری پیش عموتقی ( یکی از همکارام  ) و سر به سر هم میزارید تا اینکه بابایی ۵ میاد دنبالت و دوباره از مامی جدا میشی . و من تا ۶:۱۵ و گاهی اوقات بخصوص این روزها بعد از ۷ میام خونه .

این برنامه مامی از ۷ صبح تا ۷ عصر بود . بعد که بیام خونه شام و بازی با پسرطلای خودم وکشتی شما و بابائی و لالا.میدونم برنامه خسته کننده ای هستش .البته تمام سعیم رو میکنم تا پنج شنبه جمعه که پیشتم جبران کنم .

 اینهمه حرف زدم تا بگم عزیز مامان اگر گاهی تندی کردم اگه بد اخلاقی کردم و ناراحتت کردم منو ببخشی چون این روزها زود از کوره در میرم . میدونم که مامی رو درک میکنی عزیزکم همیشه تو قلب منی .

دیروز برام شعر قاشق چنگال رو خوندی چقدر هم خندیدم متن شعرت اینه :

قاشق وووووووووووووووووووووووووچنگاااااااااال

ماهمه پیرو قاشق چنگالیم                بر صف سفره ها حمله میبریم

کوغذا کوغذاکوغذای ما                         کوسالاد کوسالاد کوسالاد ما

مرگ بر بادمجان    درود بر فسنجان   نوکرتیم کباب جان( لطفا با آهنگ و ریتم مخصوص خودش بخونید

امیدوارم درست خونده باشم .(یه بیتی هم خاله مهربون گفته:دلمون ضعف رفت حوصلمون سر رفت      ولی کجای شعر باشه نمیدونم )

یه شعر دیگه درمورد درس دوزیستان : قورباغه:

قور و قور و قورقورباغه      چه رنگ و روئی داره   خونه اش کجاست تو باغه    یا که تو آب میخوابه

مگس رو شکارش میکنه        ببین چیکارش میکنه

پی نوشت: دوشب پیش  الکی بهونه میگرفتی و بد اخلاقی میکردی منم که خسته بودم و سر درد شدیدی داشتم سرت داد کشیدم بعد الکی زدم زیر گریه ( برای اینکه دلت به رحم بیاد اینکار رو میکنم که جواب هم میده )  . شما هم پیش دستی کردی و زودی راپورتم رو به بابا دادی که مامی دعوام کرده بابایی گفت حتما اذیتش کردی برو عذر خواهی کن و آشتی کن شما هم که بدتر از خودم کله شق ( دقیقا به خودم رفتی این مورد رو ) گفتی من که قهر نکردم اون دعوام کرد . بعد من رفتم پیش بابایی ( چنین مواقعی بابایی مثلا قاضیه بین ما) و با گریه الکی که بیشتر شبیه خنده بود و هی فرت و فرت دادن بینی بیچاره ، گفتم بابا درسته بچه دل مامانش رو بشکونه مگه من چیکار کردم الان میرم دعا میکنم خدا بهم یه بچه خوب بده اصلا من دیگه مامانی نیستم . بابایی فرصت طلب هم گفت آره بگو یه حمید بده امیررضا دوست داره ( ای نامرد آدم فروش ) گفتم نه منظورم یه پسر ۵ ساله است تازه با یه سرویس جدا بره مهد دوست ندارم با بچه های بد بره مهد .( منو ببخش مامانی ) ( تو تمام مکالمات همش دوروبرم بودی و با اینکه دلت میخواست عذرخواهی کنی  ولی اینکار رو نمیکردی ای کله شق) وقتی نماز میخوندم روبروم نشستی و نیگام میکردی بعد از نماز گفتم خدایا یه پسر خوب بهم بده که دلمو نشکونه و دوستم داشته باشه و ... شما هم که انگار خطر رو حس کردی عین برق گرفته ها گفتی خیلی خوب ببخشید و من نشنیده گرفتم و شروع کردم به تسبیح زدن گفتی ببخشید خوب ببخشید مامان باتوام ببخشید بعد بوسم کردی . دلم برات سوخت خیلی از کار خودم ناراحت بودم . بغلت کردم و دعای خودم رو پس گرفتم و گفتم خدایا پسر به این خوبی دارم به یه مامانی که بچه نداره بده من که امیررضای گل دارم و حسابی قربون صدقه همدیگه رفتیم.منو ببخش مامان دوست نداشتم اینجوری برخورد کنم میدونم با اون دل کوچیکت فکر کردی مامی واقعا همچین دعائی کرده ولی مامانی همش فیلم بود من یه تار موی تورو با دنیائی عوض نمیکنم از اینکه برای چند دقیقه احساس کردی من دیگه دوستت ندارم منو ببخش.

*** در حین گریه های دروغین من وقتی رفتم آشپزخونه اومدی گفتی تو که داشتی گریه میکردی چرا گریه نمیکنی پس ( قیافه ات دقیقا همینجوری بود) گفتم قرار نیست تا ابد گریه کنم اشکام تموم شدرفتی پیش بابائی میگی بابا مامان منو میبینه الکی گریه میکنه میره اونور ساکت میشه

 الان ساعت ۵:۴۵ دقیقه است بابائی تو ترافیک مونده و هنوز نیومده .گل پسری گشنه اش شده و داره عدس پلو میخوره ، یکی از همکارای قسمت دیگه اومده و اسم و فامیلش رو ازش پرسیده و رفت . تا رفت غذا پرید تو گلوی بچه ام خدایا اااااا هیچی نمیگم

**ساعت ۶:۵ دقیقه بابایی زنگ زد که گل پسری رو ببره ولی پسری گفته بابایی توروخدا نیا دنبالم میخوام با مامانی بیام شما خودت برو خونه . نتیجه این شد که الان جفتشون تو اتاقم نشستند تا کارم تموم شه