آزمایش خون -.... به روایت گل پسری+ بعدا نوشت

سلام به همه دوست جونیهام . اینبار من میخوام جای مامی بنویسم آخه اون خسته است و حوصله نداره . و به قول بابائی از وقتی اومدیم تو این خونه مامانی همش بد اخلاقه و بهونه گیری میکنه .
ما که نفهمیدیم چرا؟جونم براتون بگه گفته بودیم که بابابزرگ و مامان بزرگ پدریم ( همون مادرشوهر پدر شوهر مامانیم ) اومده بودند خونمون برای عمل چشم حاج آقام . از طرفی هم شنبه و یکشنبه رو تعطیل کرده بودند که ما نتونستیم جائی بریم بخاطر همین موضوع بالا. بابائی و خاله جونم شنبه امتحان کنکور ارشد داشتند که مامانی میگفت وقتی قبول شدند قراره عکشونو تو رادیو نشون بدن. ![]()
چون بابائی امتحان داشت مامی حاج آقا رو برد برای ویزیت چشمش .منم پسمل خوبی بودم و خونه موندم .

یکشنبه هم با خاله جونی و مامان رفتیم آزمایشگاه که از من خون بگیرند . مامانی از شب قبلش غصه میخورد که چه جوری بهم بگه و چطور منو ببره ( بیست روزه که امروز فردا میکرد . ) آخه من تا حالا گوش شیطون کر آمپول نخوردم به جز واکسنهام . گفتم مامانی آزمایشگاه چیکار میکنن مثل اونوقتی که رفتیم عکس بگیریم ازم اونجوریه . مامانی گفت خیلی راحت تره مامانی میری اونجا میشینی یه چیزی دور بازوت میبندند ببینند دور بازوت چقدره اگه زیاد باشه یعنی قهرمانی و غذاتو خوب خوردی . بالاخره رفتیم مامانی کلی نذر و نیاز کرد که من نترسم و اذیت نشم وقتی اسمم رو خوندند خاله گفت واااای چقدر بهت احترام میذارن اسم تورو خوندند ولی مال من و مامان رو نه . منم کلی قیافه گرفتم . بعد مامی زودتر رفت و یواشکی به خانمه گفت بچه ام نمیدونه قراره خون بده سعی کنیدنفهمه من گفتم دور بازوشو... خانمه گفت بشین بغلش کن مامانم صورتش عین گچ شده بود من نشستم بغل مامانی و سرمو سمت پنجره گرفت و گفت ببین گنجشکارو ، تابلوها رو . بعد خانمه بهم گفت مشت کن واااای چه مشتهای قوی ای داری . من کلی قند تو دلم آب شد ولی خانمه نتونست رگم رو پیداکنه رفت یه آقای دیگه اومد اونم نتونست سه چهار نفری بالاسرم جمع شدند یک کم ترسیدم مامانی گفت شما که بدترش کردین . آقاهه گفت اسمت چیه تا گفتم امیررضا یه پشه گازم گرفت ( البته آقاهه گفت پشه من بعدا فهمیدم آمپول بود ) یک کم دلخور شدم مامی کلی باهام حرف زد ولی قیافه خودش دیدنی بود همش بهش میگفتند حالت خوبه خانم انگار اون داشت خون میداد . همش زیر لب یه چیزایی زمزمه میکرد و بوسم میکرد . آقاهه گفت ما از دستگاه نوزادی براش استفاده کردیم چون رگش خیلی ریزه خدا کنه وسطش قطع نشه لخته میشه مجبوریم دوباره بگیریم مامانی که رو به بیهوشی بود گفت نه دیگه نمیذارم .
خلاصه با هزار سلام صلوات کارشون تموم شد و من کوچکترین بد اخلاقی نکردم . بعد رفتیم اتاق انتظار مامی بهم بیسکویت داد ولی حالش خوب نبود نشست یک کم آب قند خورد و چشماشو بست
و بعد که حالش بهتر شد بنابر قولی که داد منو برد بازارچه و. حدت و برام استیکر ژله ای و سیدی فوتبالیستها و جاسوئیچی هیولاها و کیک و شیر خرید و رفتیم خونه . توراه گفتم مامان تو اصلا چیزی ندیدی .؟ گفت نه آقاهه میگفت مشتت خیلی قویه . همچنین دور بازوت. گفتم مامان ولی فکر کنم الکی گفت پشه گاز گرفت من که میگم آمپول بود ولی من نترسیدم چون شجاعم . مامی بوسم کرد و گفت واقعا ؟ واااای فدای پسر شجاعم . تا شب هم شونصد بار هی چسب رو باز میکردم و مینداختم دور بعد میگفتم وای وای درد داره دوباره چسب و پنبه می زدند خوب مگه چیه ناسلامتی آمپولم زدند دیگه مگه نه . بعدشم خوابیدم

دوشنبه صبح هم حاج آقا و حاج خانم رفتند خونشون.و چون شهادت بود با بابائی و خاله جون رفتیم امامزاده صالح که مثلا اونجا نماز بخونیم که دیدیم وااااای چه جمعیتی . تازه چون وقت اذان بود درا رو بسته بودند مامی هم عصبانی شد . و تو حیاط نماز خوند و من و بابائی رفتیم و یه سیدی فوتبالیستهای دیگه خریدم و برگشتیم خونه .عصر نصاب اومد و پرده رو نصب کرد . منم که تازه از خواب بیدار شده بودم هی میگفتم مامانی خیلی خوشگله مگه نه مبارک باشه و این جمله رو شونصد بار تکرار کردم.

سه شنبه مامی زود اومد خونه و بعد اینکه بهم عصرونه داد گفت سرم درد میکنه میخوام بخوابم صدام نکنید
و این میخوام بخوابم از 5:30 عصر شروع شد تا 7 صبح فرداش . طفلک اصلا نخوابید مگه نه . البته من که کوتاه نیومدم از 11 شب شروع کردم به صدا زدنش که مامان خیلی خوابیدی پاشو دیگه . و اون طفلک هم 12 شب مجبور شد با چشمای بسته بهم شام بده و بعد دوباره ولو شد.

چهارشنبه قبل هم با اجازتون نرفته بودم مهد که با تعطیلی شنبه و یکشنبه کلی تمرین زبان بهمون دادند آخه بی انصافا من چه جوری همه رو بنویسم . کلی غر زدم و گفتم خسته ام مامی هم دلش سوخت رو دفترچه ام برای خاله شیما نوشت که گل پسری ما خسته بود خوابید تمرینش باشه برای فردا .

راستی پیش دبستانیمو خیلی دوست دارم از تیر باید برم البته یک رو ز در میون . مامی غصه اش گرفته روزهای دیگه منو کجا بذاره . شهریور هم کلا تعطیلیم تا مهر که رسما فعالیتشون شروع میشه . یه شماره کاربری به خونواده ها میدن که کل فعالیت رو.زانه مون رو توسایت به خانواده ها گزارش میدن .دوربین هم همه جا کار گذاشتند و مارو می بینند . کارت ورود خروج هم داریم که طبق اون ساعت ورود و خروجمون رو به خانواده اس ام اس میکنند . نمازخونمو یه سیستم انگشت نگاری داره که هر کی میره نماز بخونه با اثر انگشتش دررو باز میکنه و هر کی بیشتر بره عکسش رو میزنن و کلی تشویقش میکنند کلاس تیرکمون . شنا و فوتبال و اسب سواری هم تو رده های مختلف برامون دارن فکر کنم کلی خوش بحالم بشه . البته مامانی میگه شنیدن کی بود مانند دیدن . ولی میگه اگر به هفتاد درصد ادعاشون عمل کنند خیلی عالیه .
مثل اینکه خیلی قاطی نوشتم ولی فکر کنم از مامانم بهتر نوشتم مگه نه . فعلا بدرود.![]()
بعدا نوشت:دیروز از مامی خواهش کردم نرم مهد و چون خسته بودم مامی قبول کرد و من پیش مادرجون موندم . تا مامانم رفت اداره دوباره خوابیدم تا ۱۱:۳۰ ( انگاری این خوش خوابی مسری شده ) مامان چند بار زنگ زد و هروقت مادرجون میگفت من خوابم دلشوره مامی بیشتر میشد آخه نه اینکه کم خوابم و در طول شش سال خردسالیم سابقه نداشته این مدت خواب از اون لحاظ . این مامانا هم که همش دنبال سوژه هستند که یک کم حرص بخورن و دل نگرون باشن بابا دلم خواسته بخوابم دیگه . بعد بیدار شدم و نون و پنیر و گردو خوردم که مامی به صحت و سلامت بنده شک کرد( آخه اونم در طول تاریخ سابقه نداشته که من پنیر بخورم اونم با گردو که محااااله) سر ظهر مامی اومد خونه و بهش ثابت شد که من چیزیم نیست ناهاره رو زدیم به رگ و یه دست مار پله بازی کردیم و دوباره رفت ُ ازم خواست که استراحت کنم که این یکی رو شرمنده نشد انجام بدم . غروب هم بابائی با داداش هادی ( پسرعموم که سربازه) اومدن و منو برد پارک سر کوچه توپ بازی کردیم و اومدیم خونه بعد یک کم خودمو لوس کردم منو ببرن سوپری که موفق شدم و رفتیم سک سک خریدیم . سر شام گفتم مامان من خیلی خسته ام گفت بگیر بخواب گفتم نه خسته ام ولی خوابم نمیاد
. گفتم مامان کی ۱۱ میشه ساعت مامی گفت ۴۵ دقیقه دیگه چطور ؟ گفتم آخه فوتبال داره . رونالدینیو بازی داره مامی گفت بله؟![]()
داداشی گفت اون بازی نداره آخه تیمش شکست خورد گفتم وا اون که خیلی قویه . گفت آره ولی خودش بازی نکرد تیمش شکست خورد نمیدونم چرا بابائی بسی کیفور می شد ![]()
![]()
و مامانی حیران![]()
خلاصه اینکه نمیدونم چرا سر سفره خوابم برد در حالی که خواب نداشتم . فکر کنم مامی گفت طرف رو ببینید مثلا میخواد فوتبال ببینه خرو پفش تا چها رتا خونه اونورتر میره . شاید منو میگفت شاید....
پسر گل مامان در روز 24 مهرماه 1383 ( 29 شعبان ) ساعت 5:45 صبح قشنگ جمعه در بیمارستان مصطفی خمینی به دنیا اومد و جمع کوچیک ما رو تکمیل کرد و شور و شعف مضاعفی رو برامون به ارمغان آورد . بارالها هزاران بار شکرت میکنیم و سپاسگزاریم بابت این نعمت زیبا و دوست داشتنی .