آنچه گذشت - جشن ترم اول-جشن اداره بابائی -و.....+بازهم مریضی
سللللام سلام صد تا سلام من آمده ام .
خوبید خوشید سلامتید دماغا همه چاقه .
خلاصه مختصر مفید بریم سراغ اهممممم اخبار .
کمربندارو سفت ببندید
** از آخر میگم : دیشب که برف و بارون تو شمال کولاک کرده بود و خوش به حالشون شده بود خاله اینا هی بهمون اس میدادند و دلمونو جیییییزززز میکردند
گلپسر هم عصبانی که نیگا تورخدا اونجاهائی که اصلا برف نمیومده برف دارند اونو قت ما چی ؟ هیچی ؟ گفتم من بهت قوووووول
میدم تا هفته بعد ماهم برف داشته باشیم اما گلپسر عصبانی ما میگه نخیرم ما سال بعد هم برف نداریم .![]()
****5 شنبه 10 بهمن مدرسشون جشن پایان ترم اول داشتند ساعت 9. ساعتمون شب قبلش رو ده و نیم خوابش برده بود .
صبح ساعت 7 اومده میگه پاشین دیگه جشن تموم شد
گفتم مامانی ساعت هفته اون ساعت خوابه میگه واقعا ؟
رفت ساعت خودش رو نیگا کرد و خندید و اومد پیشمون لالا
. سر ساعت رفتیم مدرسشون و هر کلاسی به نوبت و گروهی برنامه اجرا کردند و جایزه و ... بعد رفتیم تو حیاط کارنامه گرفتیم و خانمشون میگفت امیررضا کارش جالبه حتی فرمولهای ریاضیشو انگلیسی مینویسه و این خیلی خوبه ( یه روالی دارند شنبه تا سه شنبه یه سری تمرین رو حل میکنند و 4 شنبه میبرند تحویل میدن و 5 شنبه جمعه خودشون 5 تا سوال بر مبنای همون مسائل طرح میکنند و شنبه ها تحویل میدن. فرمول این مسائل رو میگفت )






یک کم با امیرسعید و بچه ها بازی کردند و قرار شد امیرسعید هم بیاد خونمون و با هم رفتیم و قرار شد جایزه ببریمشون 7skyکه بعد قرار شد ببریمشون خونه و خودمون بریم سفارشاتشون رو بگیریم بیاریم . تا شب بازی کردند و بابای امیرسعید اومد دنبالش .


***** هفته قبلش به مناسبت روز جهانی ..... اداره بابائی جشن بود که رفتیم خوب بود گروه خند ه با زار و تقلید صدا و گرون سو ن دعوت بودند و گلپسر ما هم کللللللی خندید . و چون بابائی ماشین رو ادارشون پارک کرده بود از تالار تا اداره رو با ماشین عمو جواد رفتیم که گلپسر و ستا یش رفتند پشت ماشین نشستند و کلی خوش گذروندند اون پشت در هوای آزاد .

تا اومدیم بشینیم زودی نیگا به و گفت آخ جون دوتا ساندویچ و نشست به خوردن ![]()
*****قبل ترش هم رفتیم شمال و تو امامزاده هاشم یک کم برف بازی کردند و یخیدند و اومدند تو ماشین .
چنان بورانی بود که نگووووووو


ماهان طلا فضوله - بردیمش کتان تافته تا تونست فضولی کرد همه اسباب بازیها رو میخواست یکیشو خرید رفتیم طبقه بالا یه لباس انگری برد برداشته میگم بزار سر جاش میگه من لباس ندارمممم
و تنش کردم ببینم اندازشه نمیزاشت در آریم با همون لباس گذاشتمش کنار فروشنده میگه خانم منو حساب کن
بعد خانمه تگ و دزدگیر رو برداشته اونم چوب لباسی رو نمیداد و با خوش آورد خونه . بچم کم روئه مثل عمش ![]()
****در طول همون هفته هم یه چند باری ساعت نماز ناهاری با همکارا رفتیم ولگردی![]()
و کللللی از حراجی ها خرید کردیم . دوبار رفتیم تیراژه که نتیجش دوتا بلوز و یه شلوار برای گلپسری و یه مانتو و یه پالتو و .... برای خودم بید . و یه چند بار هم سر از هفت حوض و سهرو ر دی و .... . برای اینکه ریا نشه یکی دوبار هم با گلپسری و بابائی رفتیم ![]()




بچم خودشو راحت کرده قسمت اول و آخرش رو خریده ![]()
دیروز جمعه هم کلللللی خانمی کردم و براش انواع پیتزا ( پیتزا قیفی – تارت پیتزا و پیتزا گرد ) و مافین براش درستیدم . از کی گیر داده بود برام از این قیفی ها درست کن تا اینکه اون هفته بختش وا شد و قالبشو خریدم ودرستیدم .![]()
آهان جدیدا عادت کرده میاد خونه باید یه چیزی مورد علاقه اش مثل سیب زمینی یا پیتزا آماده باشه که بخوره .
نه اینکه مدرسه چیزی نمیبره و نمیخوره برای همین همش گشنه میاد خونه . ظهرها میرم خونه براش سیب زمینی میدرستم با پنیر براش میزارم و دوباره میام اداره .![]()
****قبل تر ترش( همون زمانای پست پائینی ) گلپسری ملیض شد و تا اومد خوب شه مامانی و بعد بابائی ملیض شدند
برای بابائی خیلی خیلی حادتر بود البته تا اومدیم خوب شیم پرروپررو رفتیم شمال
و با اجازتون بابائی بدتر شده بودو چند تا آمپول نوش جان کرد . شب خاله مارو دعوت کرده بود میزبان که رفتیم و اومدیم خونه خاله . بابا همونجا خوابش برد
و نهایتا ماهم خوابیدن موندیم از سر شب دیدم کمرم گرفته و با بد بختی تا صبح سر کردم
. صبح بابائی رفت درمونگاه آمپول بزنه که دیدم نفسم بالا نمیاد از شدت درد به هر زحمت لباس پوشیدم و چون نمیخواستم خاله بفهمه گفتم میخوام بابائی رو همراهی کنم
. رفتم و سه تا آمپول گاوی نوش جان کردم
و چون سختم بود یک جا بشینم ( فقط میتونستم وایستم صاف )بعدش به بابائی گفتم بریم تهران که عصر جاده ها شلوغ میشه . اومدیم خونه ( با چه بدبختی ) و این کمردرد همیییینجور ادامه داشت البته خیلی بهتر شده بود با روزانه چند عدد آمپول گااااوی .
تا کمره اومد خوب شه دوباره گلودرد و سرفه های وحشتناک
.نگو گلوم دیده بود کمرم درد گرفت دلش سوخت گفت بزار این خوب شه من بعدا میام
. تا دید کمره خوب شد دوباره سر و کله اش پیدا شد .خلااااااصه که بنده اینجانب فهلا زنده ام و حالا حالاها قصد مردن نددددددارم . ![]()
![]()
خوووووب قصه ما به سر رسید سرتونو درد نمیارم ببینید چه دخمل خوبیم من خلاصه نوشتم که اذیت نشید و فحشم ندین .
آها آهان یادم رفت یه روز هم نشستیم پولای قلکشو ریختیم بیرون و شمردیم ۱۱۵۵ تومان داشته میگه بدین خاله برام حساب باز کنه از این حسابا که سود میدن میخوام سودشو بگیرم
.
**یه چیز فقط یه چی میگم و میرم نزنینا . عصری دیدم ریز ریز برف میاد زنگیدم گفتم ببین به قولم عمل کردم داره برف میاد میگه حالا اگه نشست بگو
خدایا یه کاری کن برف بیاد و بشینه من روسفید شم الهی آمین ![]()
دوشنبه نوشت : تا میام یه نفسی چاق کنم و بیخیال روزگار شم روزگار ول کن نیست و خفتمو میگیره .
از دیروز صبح میگه مامان گلوم درد میکنه
عصر اومده میگم خوبی ؟ میگه نگه بازهم گلوم درد میکنه
. خلاصه کلوم اینکه رفتند دکتر و دوباره آنتی بیوتیک و دوباره دارو و دوباره .
...... البت تا اومده با خوشحالی میگه هورررررا گواهی دارم فردا نمیرم مدرسه .![]()
پسر گل مامان در روز 24 مهرماه 1383 ( 29 شعبان ) ساعت 5:45 صبح قشنگ جمعه در بیمارستان مصطفی خمینی به دنیا اومد و جمع کوچیک ما رو تکمیل کرد و شور و شعف مضاعفی رو برامون به ارمغان آورد . بارالها هزاران بار شکرت میکنیم و سپاسگزاریم بابت این نعمت زیبا و دوست داشتنی .