تبليغاتX
امیررضا دنیای مامان و بابا

امیررضا دنیای مامان و بابا

خاطراتی از دنیای قشنگ من

این روزهای ما +روز مادر

عزیزان اگر پستهام بوی غم میده و ناراحتتون میکنه منو ببخشید . کماکان به همتون سر میزنم شاید بدون کامنت گذاشتن . بازهم معذرت .

کسری جون اومدن داداش کوروش مبارک

یگانه جون اومدن یسنا جون مبارک

عسل طلا اومدن نفس کوچولو مبارک .

الهه جان و الینای عزیز زیارت قبول - حجتان مقبول درگاه حق .

ایشالله همیشه تو خونه هممممه عزیزان خوشی باشه و شادی و سلامتی . موفقیت و شادکامی رو برای همه عزیزان آرزومندم .

 *****************

 

به بهشت نخواهم رفت اگر مادرم آنجا نباشد

 

مامانی تخم سبزیجاتی که برام آوردی بزرگ شدند . خودت کجائی که ببینیشون ؟( تربچه - شاهی و ..

توت فرنگی و گلابی جنگلی که زحمتشو کشیدی تو باغتون میوه داده - خودت کجائی پس ؟

این گلهای خوشبورو یادته - همون که زهره سالهاااا پیش کاشته بود و تو عاشقشون بودی ؟شاید با دیدنشون زهره رو میدیدی - الان  بچه ها میچینند و میارن سر خاکت -تو کجائی پس ؟

ماهان شیطون شده و وروجک - میشینه - دست دستی میکنه - میخنده - تو کجائی پس ؟

انشای عید خودرا چگونه گذراندید گلپسری - در نهایت بد خطی و بیحوصلگی

کادوی مادرجون به گلپسری ( همون که گفتیم مادرجون تو بیمارستان برات خریده بود)

 

بابت پر شدن سبد خرگوش تو کلاس بهت دادند

نمیدونم کی و کجا ؟ گفتی عکسش رو برات بزارم - شاید بابائی خریده بود

لباس انگری برد - از شهر  وند گرفتی-همون روز که گفتی مادر جون هم با ما اومده و شکل پروانه بود.

بازهم از شهر   وند

بازدید از کلاس لگوی مدرسه - تو عکس آخر هر کس از پروژه اش صحبت میکرد - مال شما فکر کنم یه باند فرود بود . یه برج مراقبت و ...

توراه شمال - وقتی بابائی و عمو محسن تو صف گاز بودند

فروشگاه ژرشیا- یه روز که برای شام بردیمتون بیرون و برای خودت اینارو گرفتی :

البته اون اسمورفها رو دیروز برات گرفتم

کادوی روز مادر مادر جون که وقف مسجد شد - مبارکه مامانی امیدوارم خوشت اومده باشه  

کادوی روز زن بابائی با یک روز تاخیر( روز زن شمال بودیم سر خاک مادرجون و سنگ قبرش رو که آماده شده بود گذاشتند )*- ممنون عزیزم که با وجود همه بد خلقیهام و گوشه گیریهام تحمل میکنی

*************

کودکی آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید!

اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم!؟

خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام !

او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه!پس دوباره گفت :اینجا در بهشت ،من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم ،

اینها برای شادمانی من کافی نیستند؟خداوند لبخند زد :فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هرروز به تو لبخند خواهد زد !تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود!

کودک ادامه داد:من چطو رمی توانم بفهمم مردم چه میگویند ؟وقتی زبان آنها را نمیدانم!

خداوند او را نوازش کرد و گفت :فرشته تو ،زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه میکند و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد دادکه چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند جواب داد:فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی!

کودک گفت:شنیده ا م که درزمین انسانهای بدی هم زندگی می کننند چه کسی از من محافظت میکند؟فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگربه قیمت جانش تمام شود.

کودک گفت :اما من دیگر شما را نمیبینم.....!خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو سخن خواهد گفت و تو راه بازگشت به سوی من را خواهی آموخت.

خدایا حالا کی میخواهم بروم ؟لطفا نام فرشته ام را به من بگویید !

خداوند شانه های او را نوازش کرد و گفت : نام فرشته ات مهم نیست...تو میتونی اونو مادر صدا کنی

و حالا بار خدايا من آن کودکم . چرا فرشته ام را از من گرفتي ؟ حال چه کسي نگهبانم است ؟ چه کسي را بايد مادر صدا کنم ؟ خدايا جوابم را نميدهي ؟..........

 

نظرات دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 13:26  توسط مامانی