4 شنبه 31 اردیبهشت تعطیل شدند .

ظهرش هم رفتم عكس آتليه رو بعد از سه ماه گرفتم خوب بود بد نشده بود

5 شنبه اول خرداد از طرف اداره رفتیم گلاب  گیری کا شان – من و گلپسری و بابائی ، خاله فرشته و امیر ، و آقای خ به اتفاق همکارای قسمتهای دیگه . اول رفتیم باغ فین – بعد مشهد اردهال – و بعد نیاسر و آبشار و گلاب خریدن و بعد پیش به سوی خونه – خسته و کوفته غشیدیم و صبح پسری کلاس داشت و تااااازه فهمیدیم هیچی تمرین حل نکرده و بخاطر دروغی که بهم گفت جنگ جهانی شد و گریه و ... تا خود کلاس هم اشک تو چشماش بود ( بخاطر دروغش کل برگه هاشو پاره کردم اونم گریه که من چجوری برم کلاس ؟ خوبه منم برگه هاتو پاره کنم برای چی پارشون کردی ؟ بنده هم که آمپر چسبونده بودم کللللی داد و بیداد و برای یک هفته هم محروم از همه چی . ( ارواح عمه ام ) بردمش کلاس و به معلمش گفتم که چه جنگی شد و قرار شد برای تمرینای حل نشده اش جریمه شه . اومدم خونه و چنان قلب دردی گرفتم که گفتم حتما سکته زدم . دراز کشیدم تا عصر و وقتی بیدار شدم دیدم پدر و پسر هردو غشیدن . رفتم حیاط یک کم نشستم و غرررروب که شد جفتشونو بیدار کردم و نشست به حل تمریناش .

شنبه 3 خرداد جشن پایان سالشون بود که عصر از اداره بدوبدو اومدیم و رفتیم تالار و بسی خسته شدیم . کارناتونو دادند و ممتاز گردیدی و جایزه بگرفتی و اومدیم خونه .

امروز  هم باهام اومدی اداره .

عکسها باشه بعد